سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۳، ۱۳۹۰

سپر انساني آشغال هرزه

به دلايلي ترجيح ميدم توي مترو سوار واگن بانوان نشم و واگن معمولي (خانواده)سوارشم
معمولا هم مشکلي پيش نمياد ميشه گفت 80 درصد مردهاي جوان طرز برخورد درست با يه خانم رو يادگرفتن و اجرا ميکنن و بسيار مودب و جنتل من هستن و حمايت کننده
مردهاي ميان سال 60 درصد پدرانه و با شخصيت رفتار ميکنن 20 درصد اصلا فرقي براشون نداره و کلا درکي ندارن
و اما اون 20 درصد باقي مونده مردهاي جوان و 20 درصد باقي مونده مردهاي ميان سال
آشغال هاي هرزي هستن که نام نيک بقيه مردها رو هم لکه دار ميکنن و باعث ميشن گاهي چشم روي همه چي ببندي و تر و خشک باهم بسوزن و خود به خود در مقابل همه مردها گارد بگيري
معمولا وقتي سوار مترو ميشم کنار در مي ايستم و اگر هم اونجا کسي ايستاده باشه جارو برام خالي ميکنه (اين نشون دهنده شخصيت و درک شرايط از طرف مردهاست مرسي) جاي خوبيه و امنه
آدم هايي که سوار و پياده ميشن از جلوي من رد ميشن و با احترام عبور ميکنن و مواظب هستن برخوردي با من نکنن و مزاحمم نشن اگر هم خيلي شلوغ باشه با تمام سختي يه فضاي خالي بين من و جمعيت بوجود ميارن يا  بعضي وقت ها يه نفر سپر بلا ميشه (يه آقاي خوب و مهربون) و بين من و خودش يه فاصله مي زاره و مثل يه سپر بين من و بقيه جمعيت عمل ميکنه
ديروز هم اين اتفاق افتاد اما متاسفانه آقاي سپر يه آشغال به تمام معني بود که منو توي قفس گذاشته بود يه طرف چسبيده بود به در يه طرف دستش بالاي شونم بود و خودشم مثل کوه  به فاصله ميليمتري از من ايستاده بود با اينکه پشت سرش خالي بود و با پرويي تمام به من زل زده بود (احساس ميکردم لختم اين داره اينطوري نگام ميکنه انگار با چشماي کثيفش داشت ذره ذره وجودمو ميخورد  )
همون قضيه سه کنج  و اين وضعيت  عصبيم کرده بود و از اين بيشتر حرص ميخوردم که بقيه فکر ميکردن اين داره از من حمايت ميکنه بالاخره يه آقايي نجاتم داد و برام جايي خالي کرد نشستم بغضم ترکيد ظاهرا هيچي نشده بود اما من حس آدمي رو داشتم که بهش تجاوز شده داغون بودم تا چند دقيقه گيج بودم و فقط گريه ميکردم
کثافت آشغال ايستگاه بعد پياده شد و خلاص شدم توي ايستگاه خودم پياده شدم و براي اينکه يه نفسي بگيرم نشستم رو صندلي ايستگاه که ديدم اون آشغال واگن بعدي ايستاده به همون روش بالاي سر يه دختر مظلوم ديگه اي 
قطار چنئ دقيقه اي توي اون ايستگاه توقفش بيشتر طول کشيد دلم ميخواست برم بزنم تو گوشش و همه رنجي که بهم داده بود و آزتري که رسونده بود و خالي کنم نتونستم هنوز جسارتم به اونجا نرسيده

دوشنبه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۹۰

لنگ لنگان

ديروز صبح داشتم ميومدم شرکت پاي چپم پيچ خورد
گفتم خوب ميشه نشد
رفتم دکتر عکس انداخت گفت نشکسته اما جابجا شده
دکتر خر ميخواست گچ بگيره نذاشتم
ديروز بعد دکتر رفتم خونه استراحت کردم
داشتم ديوونه ميشدم نميتونستم راه برم
هوا ابري باروني

یکشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۹۰

گفتم قيد مارو زدي

خواب ديدم
*ببينمت ؟
- 7.5 مترو .... خوبه ؟
*من خونه ام تا بيام 7.5 ميرسم اونجا؟
-ديرتر بيا 8.5 بيا

رفتم
اومد
معذرت خواهي که دير کرده
مهربون
آروم خوشحال
حال و احوال کرد از کار و بارم پرسيد
- فکر کردم قيدمو زدي نه زنگي نه خبري نه اسي .....
*  تو چرا زنگ نزدي؟
-خوشحال شدم
*خوشحال شدي ازشرم راحت شدي ؟
- آره (آره اي که يعني نه )
برام داستان تعريف کرد خندوندم سر به سرم گذاشت
نا خوناش خيلي بلند شده بود
-ببينم ناخونتو هم قد مال تو
*سوهان بزن سرشم صاف کن خوشگل بشه
- سرش صاف هست
* تو که گفتي احساسي نداري
- با احساس يا بي احساس تا اول تابستون
*نميخوام دربارش حرف بزنم
-خب تا اول تابستون نه بشرطي که ......


سردم بود يخ کرده بودم دستاش گرم گرم بود دستامو پيچيدم بهش
سوار مترو شديم
*از اين مترو متنفرم
-بخاطر اون روز (خنديد )
-دستتو نگير جايي بچسب به من نمي افتي
*مي افتم ها
-بگير منو نمي افتي

مثل قديم ها بود عين روزهاي اول
داشتم حرف ميزدم يهوبغلم کرد حرفام رو هوا موند

گوشش رو گاز گرفتم

اعصابش داغون بود صاحب کارش اخراجش کرده و پولشو نداده اونطور که من انتظار داشتم نبود اما خوب بود و آرومم کرد دلم براش سوخت  گفت الان که پيش منه حالش خوبه و آرومه اما توي راه ميومده گريه اش گرفته و حال بدي داشته
بهش گفتم سرد شده گفت آره چون خسته است هم جسمش هم روحش گفت از عيد به بعد بدتر هم شده
گفتم چرا منو نميخواي گفت آخرش چي بشه
گفتم هيچ کس منو نميخواد گفت منم هيچ کس نميخواد گفتم تو خودت نميخواي خواسته بشي
گريه کردم برام جک گفت و خنديدم گفت چه عجب خنده اتو ديدم

دوباره ازم پرسيد اول تابستون کجا ميخوام برم براش خيلي مهم بوده
گفت وقتيناخواسته  يه کاري ميکنه من ناراحت ميشم خودش عذاب وجدان ميگيره و ناراحت و شرمنده ميشه


*ديروز عصر زنگ زدم گفت دانشگاس بارون داشت ميومد آمار گرفتم نزديک خونه بود باز زنگ زدم که چرا دروغ گفتي گفت آخه خسته بوده و بارون ميومده اگه ميگفت نزديک خونه است مي گفتم بريم بيرون اگه ميگفته نه من ناراحت ميشدم

گفتم لهش ميکنم دروغ بگه

** گوششو گاز گرفتم از درد به خودش پيچيد و سرخ شد تنها کاري که کرد از جاش بلند شد

چهارشنبه، اردیبهشت ۰۷، ۱۳۹۰

تعديل شده

بين هر جور حساب ميکنم ميبينم اين آدمو ميخوام فقط بلد نيستم به دستش بيارم اونم احتمالا همين مشکل رو داره
زمان کمي دارم وقتم محدوده ميخوام اين دفعه زندگي بياد سراغ من نه من برم دنبالش

اولين خط ترجمه رو شروع کردم

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۹۰

هر شب يکي مياد به خوابم يکي که عزيز بود يه زماني

خوابم بهم ريخته شب ها هر پنج دقيقه ده دقيقه يه بار بيدار ميشم و تمام مدت خواب ميبينم خواب همه آدم هايي که يه روز دوستشون داشتم هر شب يکيشون مياد به خوابم کارهايي ميکنن و حرف هايي ميزنن که تو بيداري فرض محاله
کلافه ام سرم درد ميکنه فقط دلم خواب بدون خواب ديدن ميخواد يه خواب عميق
ديشب انقدر خسته و داغون بودم که حد نداشت اما نميشد خوابم ببره کلافم کرده داشتم تصميم ميگرفتم برم يه قرص خواب بردارم بيهوش بشم تا صبح اصلا صبح هم بيدار نشم
اين ديگه چه بلايي بود به جونم افتاد ديگه خواب هم بهم حروم شده

جمعه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۹۰

هوایی شدم

اولین تلنگر عصر موقعی که داشتم میومدم خونه تکونم داد
بار دوم دلم خالی شد یه تیکه ازش گم شد
به اصرار دیدم از افتتاحیه اش خوشم نیومد کم کم جذب شد و دوبار پشت سر هم
دیدمش لذت بردم و یه جمله تکان دهنده بود (اگه وفادار باشی برای همیشه
تنهایی)

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۹۰

يه روز اوايل بهار مترو حقاني

يه روزي اوايل بهار تو متروي حقاني همه چي تموم شد
مترو رفت و اونو با خودش برد من موندم و جاي خالي نبودنش

سه‌شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۹۰

اشکال از من بوده که توي عمق نفوذ ميکنم

عکس هاي عيد رو دارم نگاه ميکنم
چشمام پف کرده صورتم مثل هميشه نيست انگار يه آدم ديگه اي وايستاده بجاي من عکس انداخته همه خنده هام الکيه مصنوعيه يه آدم نيمه زنده رو وايستوندن لباس تنش کردن آرايشش کردن گفتن لبخند بزن و ازش عکس انداختن وقتي با بقيه مقايسه ميکنم بيشتر تو ذوق ميزنه اونها خنده هاشون واقعيه خوشحاليشون واقعيه
بخاطر چي ؟بخاطر کي ؟ اون يه رابطه يک طرفه بود که از طرف من ساپورت ميشد و اون کششي بهش نداشت سرد بود خودخواه بود
شايد اشکال از من باشه که نميتونم با آدم ها سطحي برخورد کنم نميتونم باهاشون در سطح باشم به عمقشون نفوذ ميکنم و رابطه ها برام عميقه

دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۰

ضربه بعد از پايان

گفت من آدمي هستم که خودمو قبول دارم  به خودم اطمينان دارم
گفت بايد ورزش کنم و تغذيه امو مواظب باشم
گفت بايد توي خونه نمونم
گفت بايد منتظر افسردگي بعد از پايان و ضربه اي که ميزنه باشم

ميخوام دوچرخه بخرم
ميخوام هر روز عصر يک ساعت برم بيرون و دور بزنم
ميخوام شاد باشم



پنجشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۹۰

بهاربدترين فصل براي تموم کردن يه رابطه است

اينکه اول بهار يه رابطه تموم بشه دردناک تر از هر حالت ديگه اي است
حتي درخت هام اين روزها عاشق ميشن اونوقت من بايد تنهايي رو به دوشم بکشم بايد رابطه رو تموم شده فرض کنم بايد هي جلوي خودمو بگيرم خاطره بافي نکنم
بايد يادم بره توي اين خيابون فلان روز فلان شکلي بود بايد به خاطر نيارم چه جاهاي قشنگي باهم رفتيم بهار گذشته
آخرين بار حرف هايي زد که نبايد ميگفت نميخواستم بگه
من که هميشه دستمو دور بازوش ميپيچيدم آخرين روز جرات اينکارم نداشتم چون ميترسيدم لمسش کنم و نتونم بگذرم
نميدونم در چه حاليه داره به چي فکر ميکنه من نگفتم رابطمون تموم شده نخواستم بگم نميخوام بگم ميخوام هميشه يه راه برگشت بزارم
حتي ازش پرسيدم بعد از اول تابستون اگه دلم براش تنگ شد ميتونم بهش زنگ بزنم و ببينمش گفت آره
ميدونم که شايد حتي تا آخر عمرم هم اينکارو نکنم اما دونستنش و اينکه ميتونم بهش آرامش ميده
از يکشنبه تا الان هيچي هيچ خبري ندا
به خودم قول دادم يک ماه بهش فرصت بدم
احساس ميکنم داره با خودش مبارزه ميکنه اون دوستم داره حتي اگه به زبون نياره حتي اگه حرف هايي بزنه که نبايد بزنه اما دوستم داره فقط شرايطش و ترس از شکستن قلبش و اينکه سر انجامي نداره اين رابطه مجبوره دوست داشتنش رو فراموش کنه
خودمو گول نميزنم ما نميتونيم باهم باشيم و اون نميخواد باهم باشيم به هر دليلي که اون نميگه اما من ميدونم و ميفهمم
روزي که سينما رفتيم من زودتر رسيدم و از دور ديدمش اون نميدونست (توي زاويه اي نبود که متوجه بشه )داشتم نگاهش ميکردم تمام مسيري رو که به من ميرسيد  اون روز  ذره ذره وجودم داد ميزد که اين آدم همونيه که من ميخوام که بايد کنارم داشته باشمش همه زندگيم بود هست لعنت به شرايط لعنت به همه موقعيت هايي که باعث ميشن نتونيم با هم بمونيم

یکشنبه، فروردین ۲۱، ۱۳۹۰

میشنم بیاد تا دو ساعت دیگه که کارش تموم شد

اینو به خودم مدیونم که برای آخرین بار ببینمش دلم میخواد یه تصویر ابدی
ازش توی ذهنم حک کنم اینو به خودم به روزهایی که باهاش گذروندم مدیونم
لازمش دارم
دلم به رفتن نیست حاضرم این بار دوساعت اینجا بشینم تا کارش تموم بشه
بیاد باهم برگردیم خونه هر چند گفت دلش نمی خواد با من برگرده اما من که
دلم میخواد چیزی نیست که بخوام از دست بدم من همرو قبلا از دست دادم اینم
روش
آره هر چی داری تو دلت میگی درسته اما من میخوام آخرین دفعه کاری رو که
دلم میخواد انجام بدم فقط به حرف دلم گوش میدم

رفتارات عصبيم ميکنه

جمعه رفتيم جدايي نادر از سيمين عالي بود حرف نداشت از درباره الي هم بهتر بود
شب قبلش که کلي ناز کرد و ادا اطوار در آورد که کار داره و بالاخره قبول کرد خوبه حالا خودش قول داده بود جمعه
من زود رسيدم آقا 5 دقيقه از شروع فيلم گذشته رسيد
اولش غر زد که اين چه فيلميه آوردي منو و بريم همون اخراج(گه) رو ببينيم گفتم باشو برو اصلا پاشو برو خونتون ساکت شد
کم کم خودش جذب فيلم شد و از من هم بيشتر واکنش نشون ميداد و حدس ميزد . نزديک آخر فيلم برگشته ميگه اگه اين آخرش باز باشه و معلوم نشه چي ميشه من ميدونم و تو
آخه به من چه مگه من کارگردانم
اومديم بيرون از سينما زود رفت گفت کار داره هرچي اصرار کردم بريم يکم قدم بزنيم باهم باشيم گفت نه

رفت منم برگشتم خونه اصلا حوصله نداشتم تنها جايي برم
شب فهميدم تشريف بردن با دوستان بيرون عصباني شدم که اگه وقت نداره پس چطور با اون ها ميره فقط واسه من وقت نداره
زديم به تيپ هم البته ديشب يه سلام و احوال پرسي کرديم

دوشنبه، فروردین ۱۵، ۱۳۹۰

در خواست کمک

آقاي جوان دانشجوي عمران نياز به يه کار پاره وقت داره


کار تايپ هم انجام ميده

اگه موردي سراغ دارين خوشحال ميشم با من تماس بگيريد کمکش کنيم

mastane.manam@gmail.com

یکشنبه، فروردین ۱۴، ۱۳۹۰

با اولين نفري که ازم خواستگاري کنه ازدواج ميکنم هرچه بادا باد

بين تحمل نکردم دل به دريا زدم

ديروز صحبت کردم باهاش و حرف دلمو گفتم گفتم قهر بودم (نگفت الان عين بز برگشتي خودت قهر ميکني خودت بر ميگردي)

بهش گفتم خداکنه امشب زود بياد

چهارشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۰

ته ته دلم میخوام بیاد دنبالم

بچه ام دو ساله شد
اگه راستشو بخوای دارم خودمو باهاش دار میزنم

تشریف بردن  گم  الان آنتن نمیده نمیدونم کجاست اما عصر قم بود خدا پدر ایرانسل رو بیامرزه این مکان یابو فعال کرد 
همین که میدونم کجاست آروم میشم خودم میدونم آرامش پوشالیه اما از هیچی بهتره وگرنه دیونه میشدم
سعی میکنم چیزی یادم نیاد صورتش صداش دست هاش کلمه هایی که میگفت دیروز پسرخالم یک کلمه گفت پرت شدم توی خاطراتم هرچند که خاطره هاش شیرین بوده میترسم یادم بیاد خر شم بهش زنگ بزنم اولین باره 10 روز مقاومت کردم دیگه نمیخوام به هر حال اون میخواست اول تابستون تمومش کنیم حالا من سه ما زودتر تموم کردم اون که براش مهم نیست نه پریشون میشه نه دلش برام تنگ میشه نه جای خالیمو  حس میکنه 
حرف های این اواخرم که مرور میکنم میبینم حرف نبودن بوده من به اون وابسته بودم من اونو دوست داشتم من همیشه رابطه رو حفظ میکردم کوتاه میومدم اون فقط لطف میکرد و بود بی هیچ سعی ای
ته ته دلم میخوام بیاد دنبالم میدونم احتمالش صفر مطلقه اون نمیاد

سه‌شنبه، فروردین ۰۹، ۱۳۹۰

پیشنهاد بی شرمانه که منو به فکر من انداخت

امروز عصر احساس کردم آزاد شدم رها شدم توی چند ثانیه کوتاه متحول شد و
چند ساعتیه دارم بهش فکر میکنم از شوق رهایی خوابم نمیبره همه چی دود شد
رفت هوا با یه نیروی جدید روزمو شروع میکنم من باید با تمام وجودم بخوام
تا اتفاق بیافته تا جایی که بتونم می خوام با عقلم سبک سنگین کنم و کمتر
بزارم دلم انتخاب کنه امسال باید به زندگیم یه سر و سامونی بدم و از
بلاتکلیفی خودمو خلاص کنم باید هدف درست رو پیدا کنم
*آقایی که امروز عصر سر ولیعصر غافل گیرمون کردی و یکم ترسوندیم هنوز
شمارت رو سیو دارم دمت گرم باعث شدی به خودم بیام

جمعه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۰

خبری نیست

امروزم خبری نشد ازش مریض شدم تمام تنم درد میکنه رفتم دکتر آمپول زدم
اما هنوز حالم بده فردا باید برم دنبال یه کار اداری
عید لوسیه

پنجشنبه، فروردین ۰۴، ۱۳۹۰

خاطراتو فراموش میکنم مو به مو شو برو با یه کس دیگه ای روبرو شو

دلم براش تنگ شده روزهای خوبی باهاش داشتم خاطره های قشنگی دارم دلم براش
تنگ شده کاشکی زندگیم یه مدل دیگه بود کاشکی م یه جور دیگه رفتار می کرد
کاشکی دوستم داشت هر چند یه روزهایی بوده که دوستم داشت شایدم یه خبری
ازش بشه تا آخر عید هنوز فرصت هست هنوز نگفتم تموم شده

چهارشنبه، فروردین ۰۳، ۱۳۹۰

اینم از عیدی سال نو من

ازش دل سرد شدم
چند ساعت به سال تحویل مونده اتفاق افتاد
پرسیدم کجاست و جواب نداد میدونستم حوالی شمرون است و در حال حرکت یک
ساعت بعد از اینکه کلی اس زدم و زنگ زدم نوشت خواب بوده و الان داره میره
آرایشگاه میدونستم داره دروغ میگه نوشتم الان هم پولشو داره هم وقتشو
بازم دروغ گفت
ساعت نزدیک ۱۱باز ازش پرسیدم و گفتم میدونم شمرون بوده گفت با بچه ها
رفته بوده عشق و حال و این گناه نیست از این کلمه بچه ها متنفرم چون
منظور از بچه ها دختر هاست یعنی با دختر بوده خلاصه کلی گریه کردم عذر
خواهی هم کرد بخاطر دروغش اما برای من بی فایده بود
رفتم سراغ عکس انداختن با سفره هفت سین و آماده شدن واسه سال تحویل و
کارهایی که واسه سال نو باید انجام بدم ساعت ۴اومدم توی اتاقم و دیدم
دقیق لحظه تحویل سال برام اس زده و نوشته قربونت برم و تبریک سال نو من
قرار بود لحظه سال تحویل بهش اس بزنم اما با کاری که کرد دل و دماغ
نداشتم مثلا خواسته از دلم در بیاره دلم باهاش صاف نیست دیگه قبولش ندارم
دیگه نمی تونم باورش کنم ازش دل سرد شدم به خدا گفتم اگه دوستم داره یه
کاری باید انجام بده نشون بده وتا سیزده بدر وقت داره بعد از اون اگه
کاری نکرد تمومش میکنم دیگه نه بهش اعتماد دارم نه باورش دارم نه حوصله
اشو دارم

یکشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۹

اهداف سال جديد

1. بايد 57 کيلو بشم و ناهار نوشابه نخورم
2.اون گردنبند و آويز مسي حلقه اي رو بخرم
3. يه خونه جداگانه داشته باشم
4. يه دوچرخه بخرم
5. کوه رفتن رو شروع کنم
6. به زندگي احساسيم سر و سامون بدم
7. جلسه برم
8. کمتر ولخرجي کنم يکم پس انداز کنم
9. تکليفم در مورد کارم رو مشخص کنم
10. يه چند تا دوست به درد بخور
11. دانشگاه
12.

شنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۹

انگار پسره دوستم داره

بايد سعي کنم برام عادي باشه بهش فکر نکنم
نسبت بهش ري اکشن نشون ندم
تفاوتي برام نداشته باشه با بقيه

دم عيدي

براي سفره هفت سين يه تنگ آبي خوشگل خريدم يه جفت شمع آبي و يه آينه آبس فقط جا شمعي که ميخواستم پيدا نکردم
يه سنبل هم بايد امروز و فردا بخرم تکميل ميشه

رفتم اپيلاسيون يه مشکلي پيش اومد نشد يکشنبه صبح بهم وقت داده از کاراي دقيقه نود بدم مياد

پنج روزه باهاش هيچ تماسي نداشتم از چهارشنبه سوري که اس دادم ديدم جواب نداد
بالاخره بايد معلوم بشه من کجاي اين زندگي هستم يا خبري ازش ميشه خودش زنگ ميزنه يا هيچي فقط سال تحويل يه اس ميزنم تبريک ميگم

از وقتي اومده يک کلمه با من حرف نزده فقط گوشي تلفن دستشه با صداي بلند زر  ميزنه
بايد کارت ملي مياورده نياورده وظيفه خودش بوده نه من به من ميگه تو شناسنامه همرات نيست آخه من چرا بايد بي جهت شناسنامه ام توي کيفم باشه ؟ الان بي خبر رفته بيرون به درک



پنجشنبه، اسفند ۲۶، ۱۳۸۹

عيدي . سردرد . صغر سن

1. سرم درد ميکنه سر گيجه دارم صبح يادم رفت قرصم رو بخورم
همکارم يه استامينوفن بهم داده ميگه خارجيه

چند روزه ميگه بايد به من عيدي بدي هرچي ميگم من به سن عيدي دادن نرسيدم گوش نميده حالا گرو کشي کرده ميگه اگه سرت تا يه ربع ديگه خوب شد بايد بهم عيدي بدي

2. خاله ام اومده پيشم يه عالمه سوغاتي گرفتم و قراره روزهاي عالي داشته باشيم

3. ميخوام برم خونمون الان همه تعطيل شدن جمع شدن خونه داره بهشون خوش ميگذره من بايد کار کنم

4.چرا حقوق نميدن ؟

سه‌شنبه، اسفند ۲۴، ۱۳۸۹

امروز روز خوبيه خيلي خوب

از صبح که بيدار شدم حالم بهتره شده يعني سر درد ندارم سر گيجه ندارم ديدم تار نيست ميتونم بدون ناراحتي نوشته هاي دور و نزديک رو بخونم موقع راه رفتن تعادل دارم بدنم درد نميکنه خوابالود نيستم
بله مهمه واسه آدمي که ده روزه همه اين مشکلات رو داره امروز صبح که بيدار ميشه ميبينه مشکلش بر طرف شده مهمه
صبح به راحتي تاکسي گيرم اومد و به موقع رسيدم سر کارم
آرايشمو کردم
صبحانه خوردم (دوبار يه بار خونه يه بار شرکت )
کارهاي امروزم رو انجام دادم و دارم انجام ميدم
عصر زودتر ميرم خونه
شب شايد برم خونه خالم مهموني

امروز روز خوبيه

اما از نظر يه نفر من از صبح بد اخلاقم و عصباني (آره از دست اون آدم بخصوص )

دوشنبه، اسفند ۲۳، ۱۳۸۹

دم در

به افتخار راننده آژانس هاي مهربون و با اعصاب توي اين ترافيک روز برفي

مخصوصا اگه جوون باشن

پنجشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۹

سال گذشته در چنين روزهايي ....

همکارم ميگه پارسال اين موقع کلي شور و شوق داشته و يه عالمه حوصله داشته الان نه
دارم فکر ميکنم من پارسال اين موقع چي کار ميکردم چه حالي داشتم
چيزي يادم نميومد جز اينکه پارسال قرار بود جابه جا بشيم بريم يه جاي ديگه قرار بود کارم عوض بشه با مهندس تازه آشنا شده بودم از بد قولي ها و سر ساعت نيومدنش حرص ميخوردم سر خريد گوشي موبايلم باهاش لج کردم تنها رفتم خريدم و به روم آورد مه ناراحت شده از دستم

بزار برم وبلاگم رو بخونم ببينم چه خبر بوده
امروز مريضم سرما خوردم و دستگاه گوارشم بهم ريخته از معده درد به خودم ميپيچم و زمين رو گاز ميگيرم
رابطه ام با مهندس به تعادل رسيده امروز و فردا ميبينمش پليورش رو که تموم شده بهش ميدم
ميخواستم فردا باهاش برم کوه اما بد جوري مريض شدم نميشه ميميرم
ميخوام برم خونمون مامانم مواظبم باشه برام سوپ درست کنه لوسم کنن
*رفتم ديدم دقيقا پارسال اين موقع حالم بد بوده مريض بودم همين درد رو داشتم عجيبا غريبا  که دقيق مريض ميشم همون دوغ درماني بوده

سه‌شنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۸۹

Depo Medrol

دپو مدرول یا همون دپو یه استروئید بلند اثر که بیشتر برای درد مفاصل استفاده میشه و بصورت تزریق داخل مفصل یا ضایعات استفاده میشه
تزریق هم بصورت هر 14 تا 28 روز یکباره بسته به شدت مشکل

*برای آقای توی مترو که زنگ زد به یه دکتر بی شعور(متاسفم ولی این دکتر واقعا همین طور بود که نوشتم ) و ازش پرسید دپو برام نوشتی  زانوم درد میکنه چطوری باید بزنم و اون احمق گفت هفته ای یه دونه
چون استروئید و تعادل هیپوفیز هیپو تالاموس رو بهم میزنه باید کم استفاده بشه و در ضمن اثر دارو تا 28 روز بعد از هر تزریق توی بدن موندگاره

دپو مدرول 40 میلی گرمی محصول شرکت فایزر و سینگل دوز

اطلاعات بیشتر

دوشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۸۹

چون کاری نکردی خوب نیستم

دیشب قرار بود بیاد ببرش
نیومد گفت کار داشته نتونسته
دو شب بود نخوابیده بودم سر درد داشتم و بی حوصله بودم دیشب باهاش حرف زدم اونی که توی دلم بود گفتم گفتم چون کاری نکردی حالم خوب نیست گفت آهان یعنی اگه قرار گذاشته بودم نمیومدم یا یک ماه میرفتم نمی دیدمت حالت خوب میشد
گفتم که منظورم این نبوده خیالم راحت شد  آخرشم گفت برو بگیر بخواب فکر و خیال هم نکن بخواب

سه‌شنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۸۹

جذبه

ديروز داشتم بعد از عمري واسه خودم چرخ ميخوردم پيام داد
سلام احوال پرسي و سوال از روزگار و چيکار ميکني و راضي هستي و ....
اين آدم نميدونم چي داره که نميشه خيلي نزديکش رفت سالهاست باهم رفت و آمد کرديم از هر فاميلي بيشتر ميبينمش باباش رفيق جون جوني بابامه خودش خوب با بابام رفاقت ميکنه مردونه اما من باهاش غريبه ام يعني نذاشتم نزديک بشه
  ديروز از پيغام دادنش تعجب کردم از طرز فکرش خوشم مياد هرچند يه وقت هايي ميزنه خاکي
يه آدم در سطح خودم تنها پسر دور و برم که از هر نظر در سطح خودمه با همون دغدغه ها و فکر ها و تفريح ها
از هر نظر مورد خوبيه برام
فقط يه مشکلي هست
من از بدنش خوشم نمياد
توي موقعيت هاي مختلف با لباس هاي مختلف ديدمش کنار دريا حتي لخت
بدنش پر و کمي گوشتالو است چاق نيست اما لاغر هم نيست مردونس و  قدش هم قد منه البته يه هوا بلندتر اما من کفش بپوشم هم قد ميشيم
از نظر بدني بهش کششي ندارم از نظر فکري  همونيه که ميخوام