سه‌شنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۱

نوازش

اون میدونه من الان چه حال بدی دارم ولی براش مهم نیست و میخواد بیشتر ازارم بده 
همش یاد اون روز می افتم که تو ماشین الف نشسته بودیم من صندلی عقب نشسته بودم 
بغض کرده بودم بخاطر اینکه سین پیاده شده بود و دعوا شده بود و همه چی بهم ریخته بود و به اس ام اس منم جواب نداده بود 
دستش رو آورد گذاشت رو پام و نوازش کرد یعنی آروم باش یعنی همه چی درست میشه 

الان کجاست که ببینه دارم غصه میخورم بغض کردم و گریه میکنم الان که میدونه حالم افتضاحه و فقط خودش میتونه حالم رو خوب کنه 

تلخی بی پایان

رفتم سینما بدون تو رفتم پله آخر و تمام مدت ازون لحظه ای که نشستم رو صندلی گریه  کردم تا آخر فیلم 
تو حتی یه سینما رفتن ساده رو هم از من دریغ کردی دلخوشیم به همین سینما رفتن با تو بود 
ازون بد تر تو فیلم حامد بهداد داشت 
لعنت به حامد بهداد که تو اداشو عین خودش در میاوردی و من از خنده ریسه میرفتم 
دلم برا دیالوگ گفتنات هم تنگ شده 
وقتی ناراحت بودم انقد دیالوگ های مسخره و خنده دار میگفتی تا بخندم و یادم بره ناراختیم 
یادت میاد عین حسرتی ها شدم 
حسرت همه جی به دلم مونده 

بی توجهی میکنم

صبح بهش زنگ زدم توچال بود 
یکم حرف زدیم 
دلم براش خیلی تنگ شده بود اس ام اس زدم کی بر میگردی جواب نداد 
نزدیک چهار زنگ زدم الکی گفت اصن امشب بر نمیگردم بعدش خودش گفت دارم بر میگردم ولی خسته ام خوابم میاد 
میخواستم بگم به درک میخواستی دیشب نری جاسوسی دختر مردم رو بکنی 
دلم از حرفاش گرفت باز تکرار کرد که معنی دلتنگی من رو نمیفهمه و همینه که هست 
یکشنبه دوشنبه میره شمال

گریه ام گرفت 
رفتم بیرون 
برگشتم یه اس ام اس زدم و نوشتم هر وقت  عاطفه و محبت داشتی و معنی دلم برات تنگ شده رو درک کردی خبرم کن 

بهم گفت باید بهش بی توجهی کنم خودم بهش بال و پر دادم بزرگش کردم و اشتباه من بوده الانم بهترین کار اینکه بهش بی توجهی کنم یا همه چی درست میشه یا تموم میشه گفت بی توجهی حتا نگفت کم توجهی
کار خیلی سختیه چون دلم براش تنگ میشه ولی باید مقاومت کنم 
خیلی چیزا هست که نمیتونم بنویسم ولی داره روجم رو میخوره و عذابم میده 

گوشم تبخال زده از عصری تا حالا 

دوشنبه، اسفند ۲۱، ۱۳۹۱

اسم تو رو واسه یکی دیگه میگفتم

دلم براش تنگ شده دیشب اصلا نتونستم بخوابم 
یه جور فوبیا داشتم 
و داشتم فکر میکردم جا میشه ؟
صبح رفتم دنبال کارهای عقب افتاده و ظهر اومدم خونه خوابم برد تا 6 
یه خواب دیدم که بهم ریختم کرد 
خواب دیدم دوست پسر سابق اومده خونه قدیمی و من از بودنش راضی نبودم و چندبار توی خواب به اسم دوست الان صداش زدم نمیدونم از عمد یا ناخواسته میدونستم اسمش این نیست ولی صداش میکردم بعد هم در آخر خواب از پنجره مجبورش کردم بره بیرون 

دلم براش خیلی تنگ شده امروز رفته بود با دوستش یه جایی و باهاش حرف زدم و راهنمایی کردم نمیدونم اون داستان چی شد 

میخوامش 
ولی دارم فکر میکنم آیا ازدواج با این آدم درسته ؟ میتونه خواسته های منو برآورده کنه و همسر مناسبی برام باشه ؟
گاهی شک میکنم و میگم نه نمیتونه 
بخاطر همون خِسَتی که توی محبت کردن داره بعد میگم خو شرط رو براش همین میزارم که یک ماه اونجوری که من میخوام رفتار کنه ببینم میشه یا نه 

فردا میرم جایی و بعد در مورد همه چی فکر میکنم و تصمیم میگیرم 

پ.ن ظرف های بلور سبز میخوام برای هفت سین

شنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۹۱

خونه تکونی

باید پرده هارو باز کنم بشورم 
لوستر رو گرد گیری کنم لامپ هاشو تمیز کنم برق بزنه 
حمام و دستشویی رو بسابم 
آیینه ها رو پاک کنم 

هنوز وقت دارم 

جمعه، اسفند ۱۸، ۱۳۹۱

اولین سفره هفت سین خونه خودم

توی جمعه بازار یه سری ظرف بلور سبز رنگ دیدم مث همون آبی هایی که مامان بزرگ از جهازش بهم داده و سال هاست توی خونه به عنوان ظرف سفره هفت سین استفاده میشه 
گفتم اونها همون جا بمونه واسه خونه خودمون یه سری سبز میخرم با آیینه و تنگ و رومیزی و شمع دان و ...
هر چی باشه اولین عید که خونه خودم هستم و میخوام واسه خودم هفت سین بچینم 
میترسم آخرشم وقت نشه برم بخرمشون 

لعنت به اون عوضی که شادی دم عیدمو داره خراب میکنه 

دوباره وقت رفتن

براش راجع به ترس هام و زخم هایی که پشتش هست گفتم 
ترس اینکه دیگه بر نگرده و دلیل گریه کردنم وقت رفتنش 
بعد گفتم میترسم دیگه وقت نداشته باشم 
عصبانی شد خیلی بد عصبانی شد 
میدونم دوستم داره 
بهش نگفتم اون چند ساعت کوتاه همون تصویری است که عمری دنبالش بودم و اون برام این تصویر رو واقعی میکنه و زندگیش میکنم 

پریِ من

اون انگشتر ِ که مث فرشته (پری) آویز گردنم بود رو میخوام 
باید مال من بشه خدا کنه کسی نخردش 
580 بود 

نوید زندگی

دیشب داشتم فکر میکردم به بودنش 
به این نتیجه رسیدم مث خورشید می مونه تو زندگیم اگه نباشه زندگیم رو به خاموشی و تاریکی میره 
صبح براش نوشتم خورشید زندگیم هستی 
ولی نگفتم اگه نباشه چی میشه 

پنجشنبه، اسفند ۱۷، ۱۳۹۱

وقت رفتن

امروز بهش گفتم میترسیدم صبح ها که از خونه میره دیگه بر نگرده و نبینمش 
واسه همین گریه میکردم 
بهش گفتم ترس هام بخاطر زخم های گذشته است یا زخم هایی که خودش بهم زده و کمکم کنه درمانشون کنم 

چهارشنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۹۱

کار کردن

الان تنها دلخوشیم اینکه عید بشه هر چند میدونم عید هم مزخرف و بی خوده و اینکه بعد از عید زندگیم سخت تر میشه چون بایداا بگردم کار پیدا کنم و دیگه نمیتونم از زیرش در برم 
مشکل این نیست که کار کردن برام سخته یا چی اتفاقا من کار کردن رو دوست دارم چون به زندگیم نظم میده هدف میده و احساس مفید بودن میکنم 
ولی از اینکه یه جای تازه و یه سری آدم تازه رو ببینم وحشت دارم و به شدت بی اعتمادم دوست دارم جایی برم که آشنایی از قبل داشته باشم این باعث میشه یکم آرامش پیدا کنم 

تنهام و بی حوصله

دارم فکر میکنم که حوصله هیچ خبر بدی رو ندارم کلا حوصله هیچی رو ندارم فقط آرامش میخوام و دوست داشته شدن 
انگار ظرفیتم پر شده 
از همه چی میگذرم 
الان پریودم یه قسمتش مال همینه یه قسمتش اینکه دعوامون شده یه قسمتش مال اینکه 45 روزه بیکارم و تو خونه نشستم یه قسمتش مال اینکه مدیر عوضی سابقم خیلی سر همین استعفا دادنم اذیتم کرد و رو اعصابم راه رفت و همچنان با تسویه نکردنش داره راه میره 
یه قسمتش واسه اینکه احساس تنهایی شدیدی میکنم و ازون طرف به هیچ کی هم اعتماد ندارم انقد از آدم هایی که فکر میکردم دوستن ضربه خوردم 
مامانم یا دوستم یا خواهرم که هستن یکم بهترم وای اونها همیشه نیستن 

شنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۹۱

خائن همیشه به محل خیانت باز میگردد یا یه همچین چیزی

1- الان دیگه حتا یادم نمیاد دقیقا چه سالی بود که بهش گفتم از زندگیم بره 
مزخرف ترین رابطه عمرم 
هر سال دم عید که میشه (الان دیدم بخاطر تاریخ 17 بهمن که قطعش کردم) یه اس ام اس به موبایل مامانم میزنه و میگه خانم فلانی؟ (فامیلی مامانم )
خو احمق کودن میدونی چند سال گذشته میدونی چند تا آدم اومدن تو زندگیم که باهاشون خیلی خوشبخت بودم 
میدونی که آبی که ریخت رو نمیشه جمع کرد 
هدفت چیه ازین کارت ؟ بیماری روانی چه مرگته برو گورتو از زندگیم جمع کن 

2- اینم سالش یادم نیست فقط میدونم بعد از اون کیا اومدن 
هر چند ماه یه بار زنگ میزنه به موبایلم و تا میگم الو یطوری حرف میزنه خوشحال 
منم که مث سگ باهاش حرف میزنم 
ایندفعه گفت میخواستم صداتو بشنوم گفتم خوشم نمیاد زنگ بزنه زدم تو پرش ولی پر رو تر از این حرفاست 
گفتم بیماری ؟ گفت چرا داد میزنی و عصبانی 

خاطر نشان میگردد هر دو گزینه را خودم از زندگیم پرت کردم بیرون 
اتفاقا هر دو هم به یک دلیل اونم خیانت 


پنجشنبه، اسفند ۱۰، ۱۳۹۱

آروم ِ آروم

دیشب این موقع تو بغلش خوابیده بودم 

سه‌شنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۹۱

عزیزیمه

تا کِی میخوای گریه کنی ؟
تا کِی میخوای آدم های عزیز زندگیت رو از دست بدی یه چشمت اشک باشه یه چشمت خون 
هی آدمهای عزیزت ازت دور بشن هی بشینی غصه بخوری دلت هزار تیکه بشه 
بسته تو ام حق داری خوشحال و شاد زندگی کنی حقته دنیات پر از مهربونی و علاقه باشه خقته دوست داشته بشی 
دیگه بسته هر چی کشیدی هر چی دیدی بسته 
دیگه نمیتونم این آخرین امیدم به زندگی بود اگه رفت اگه نموند اگه دوستم نداشت 
دیگه بی خیال بدون عشقی وجود نداره هیچ جا برای تو 
حالا گریه کن حالا غصه بخور حالا دل دل کن که باهاش حرف بزنی حالا بشین تا همه چی درست بشه تا مهربون بشه 
یکم صبر کن فقط یکم 
میدونم داری میمیری داری خفه میشی دنیات تیره و تار شده 
همه چی رو داری بالا میاری یکم صبر کن ایندفعه مقاومت کن 
باشه 
واسه آخرین بار 


یکشنبه، دی ۱۰، ۱۳۹۱

سال 83

دارم وبلاگ یکی از دوست هام رو میخونم از سال 83 آرشیو داره تا قبل از این همیشه از آخر میرفتم به اول و همه چی برام نرمال بود چون این دوست رئو یک سال که میشناسم 
ولی امروز از آخر اومدم به اول یعنی از 83 نوشته هاش حرفاش برام غریب بود 
یک لحظه یادم اومد سال 83 من ترم سه دانشگاه بودم دغدغه هام با امروز فرق داشت یه میم دیگه بودم یه دنیای دیگه داشتم یه آدم های دیگه ای توی زندگیم بودن آینده ام رو طور دیگه ای تصور میکردم 
شاید اگه منم اون روزها نوشته بودم نوشته هام برای خودم هم غریب بود 
من بزرگ شدم دانشگاه با همه مسائلش برام تموم شد دوستام رفتن دنیام تغییر کرد خودم روحم جسمم علاقه ام تغییر کرد 
من اون روزها رو پشت سر گذاشتم و دیگه نمیخوام برگردم 
دیشب بین حرفامون ازم در مورد گذشته سوال کرد و من مکث کردم فکر کرد نمیخوام جواب بدم ولی در واقع من چیزی برای جواب دادن نداشتم من گذشته رو (نه تمام گذشته رو بلکه یه قسمت خاص از گذشته رو) از یاد بردم فراموش کردم خود خواسته فراموش کردم 
چون درد و رنجم میداد چون با همه خوشی هایی که داشت نمیخواستم دیگه باشه درد و رنجش بیشتر از خوشیش بود 
مث یه فیلم که وسطش رو قطع کنی و ببری و بریزی دور 
میم سال 83 دیگه وجود نداره میمی که الان هست از 87 به بعده 

پنجشنبه، دی ۰۷، ۱۳۹۱

جنون

نمیدونم چی شد 
هنوز هم نمیدونم چی شد 
گفتم ده دقیقه دیگه زنگ میزنم گفت شاید خواب باشم اصن میخوابم گفتم بیا باهم دوست باشیم و گوشی رو قطع کرد 
بهت زده به گوشی نگاه کردم دوستم پشت خط حال بدم رو فهمید گفت برو بهش زنگ بزن حرف بزن بعدن به من زنگ بزن بیدارم 
دیوونه شده بودم گوشی زنگ میخورد و کسی بر نمیداشت 
با موبایل موبایلشو گرفتم با تلفن خونه خونه اش رو هر دو زنگ میخورد و کسی بر نمیداشت 
یک بار دو بار سه بار چهار بار نمیدونم 
گریه میکردم و به صدای بوق گوش میدادم نفسم حبس شده بود 
از کنترل من خارج بود تا صدایش نمیشنیدم آروم نمیشدم 
موبایلشو برداشت 
صداش صداش 
گفتم چرا گوشیتو جواب ندادی گفت تو دیوانه ای و چند بار تکرار کرد من همه حواسم رو متمکز کرده بودم که نفهمد گریه میکنم 
فقط گفتم زنگ میزنم خونه جواب بده و قطع کردم 
زنگ زدم خونه همچنان گریه میکردم 
مثل کسی که عزیزی را از دست بدهد 
یه حس غریب که هیچ توضیحی براش وجود نداره 
جنون 

شنبه، آذر ۲۵، ۱۳۹۱

سه روز شمال بودن من تنهای تنها

میگه ما نبودیم حسابی خوش گذروندی دیگه 
آره خیلی خوش گذروندم هر سه شب تنها بودم و هیچ کی دوستم نداشت 
از تنهایی داشتم روانی میشدم 

میگه خاله اتم که شوهر کرد 
گفتم آره من تشویقش کردم خق داره زندگی کنه شماها همه نشستین سر زندگی حودتون اون تنها اون سر دنیا زندگی کنه 
خیلی هم کار خوبی کرده دلش خواسته به کسی مربوط نیست 

چهارشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۱

کابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره

فال تاروت گرفتم میگه
رابطه ای درخشان و پربار، همراه با سعادت و خوشبختی در انتظارتان است. اگر به دنبال شریک زندگیتان هستید بی درنگ او را بپذیرید 

برای عزیزیم 

جمعه، خرداد ۱۲، ۱۳۹۱

درد داره دردی که باید خودتو باهاش دار بزنی و از شر این زندگیگه خلاص کنی
توی بیست و هشت سال عمرت فقط دوبار تنها بدون خانواده مسافرت رفته باشی
اونم هر دو مسافرت کاری و ماموریت بوده باشه
دارم درجا میزنم گه زدم به زندگیم ریدم به عمرم
تو که گفتی کنارتم
کنارم نیستی نمیتونی باشی
رسم زندگی همینه
خدایا کی نوبت من میشه واقعا یکی کنارم باشه یکی که بتونه که بخواد که بشه
واقعیت زندگیم اینکه دلم براش تنگ شده دلم میخواست میگفت بیا پیشم میگفت
بیا بریم شمال بریم دماوند منم سعی میکردم مامانم رو راضی کنم دلم تنگ
شده اون منو نمیخواد وقتی گفتم دلم براش تنگ شده زنگ زد دو دقیقه حرف زد
گفت بچه ها دیشب بودن و تا سه فرستاده خونشون بچه ها کین؟ همون دختره که
صدای خنده اش میومد همونا بودن بچه ها من اضافی بودم که حتا نمیدونستم
دارم درجا میزنم من بعش اعتماد دارم فقط با اون که نمیترسم
کلاس نرفتم حوصله ندارم عصری میرم خونمون حوصله اینم ندارم دلم میخواد با
اونهایی که دلم میخواد بودم میرفتم مسافرت دلم سفر میخواد با دوستام خودم
تنها مستقل
دیشب با مامانم بحث کردم ولم نمیکنه داره عذابم میده نمیزاره مستقل بشم
دست از سرم بر نمیداره

شنبه، خرداد ۰۶، ۱۳۹۱

دو دل

دو دلم 
ظهر کلافه بودم نمیدونم چی اذیتم کرد فقط کلافه شدم حوصله بیرون رفتن هم نداشتم خوابم هم میومد 
نمیتونم تصمیم بگیرم 

پریشب زنگ زد به گفته خودش فقط اول اس ام اس رو خونده بود 
دوباره فرستادم خوند دوبار خوند گفت به نظرت الان رابطه ما تموم شدس گفتم آره 
من یه دوست پسر میخوام تو خودتم نمیدونی چی هستی گفت آره من بین دوست معمولی و دوست دختر فرق نمیزارم 
گفتم چیکار میکنی من دوست پسر میخوام گفت من یه مونس میخوام یه هم زبون یه همراه گفتم همراه قضیه اش فرق داره بعئ زد تو رگ شوخی گفت مث خانم معلم ها حرف میزنی عصبی میشم کلافه میشم گفت با این خشمی که تو نسبت به من داری خدا به دادم برسه گفت خوابش میاد گفتم اینم فیلم جدیده گفت نه جواب خواستم گفتم میخوای دوست پسر من باشی یا نع گفت باید فکر کنم گفتم زود فکر کن خسته ام حوصله ندارم وقت تموم شده گفت باید بهم میگفتی اولتیماتوم رو گفتم چه فرقی داشت واست تو که عوض نمیشی گفت فرق داره برام مهمه 
جمعه و شنبه خبری ازش نیست 
 

چهارشنبه، اردیبهشت ۲۷، ۱۳۹۱

دو روز هیچ خبری ازش نیست
دیشب اس ام اس زدم که دلم براش تنگ شده همون موقع یه اس ام اس اومد فکر
کردم اونه نبود
توی مترو داشتم به دوست پسر هام فکر میکردم به اینکه چرا باهم خرید
نرفتیم چرا خیابون ها رو نگشتیم چرا پارک نرفتیم چرا دوچرخه سوار نشدیم
چرا ...
یه عالمه کارهای انجام نداده یه عالمه جاهای نرفته
گاهی تو خیابون دخترها و پسرها رو میبینم از خودم سوال میکنم چرا من و
دوست پسرم هیچ وقت اینجوری نبودیم با هم
دلم میسوزه واسه خودم
بهم بر خورد
انتظارش رو داشتم اما توقع نداشتم
توقع نداشتم برگرده بگه من متاهلم سرم شلوغه
این یعنی من متاهلم مزاحمم نشو برو
من که خر نیستم این چیزا رو میفهمم میدونم آدما که ازدواج میکنن فقط مال
خودشون نیستن مال شریک زندگیشون هم میشن
بعدش گفت که شوخی کرده ولی فایدش چیه
یه چیزهایی هست به شوخیشم جدی
فقط اس ام اس زدم که بیا با هم دوست باشیم که بدونه من دوستشم ولی اگه
میخواد ازش دور میشم دور دور که مزاحم زندگیش نباشم
اینم از رفیق ما اینم رفت :(

یکشنبه، اردیبهشت ۲۴، ۱۳۹۱

از اولشم دروغ بود همش دروغ بود نمیخواست چیزی رو درست کنه فقط میخواست
از شرم راحت بشه و بره بخوابه همه فهمیدم و درستش میکنم هاش دروغ بود اون
کی منو باور کرده که این بار دومش باشه تا ۱۲ فقط تا دوازده وقت داری
خسته ام یه پناه میخوام یا پناهم باش یا برو

شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۹۱

اگه باردار بشم روی تو هیچ حسابی نمیشه کرد
اول باید بیام ثابت کنم تو باباشی بعد تازه اگه ثابت کردم شاید بشه روت
حساب کرد تازه اونم اگه وقت داشته باشی
بدم میاد از اثبات کردن بدم میاد از اینکه باورم نمیکنی
هفته دیگه بیست و هشت سالم میشه هیچ کس نیست منو بخواد هیچ کس نیست دوستم
داشته باشه من براش عزیز باشم یه تیکه مهم و با ارزش از زندگیش باشم تموم
شد وقت من هفته آینده روز تولدم تموم میشه من برای کسی عزیز نبودم
نخواستم بهم اهمیت نداد
بیست و هشت سال اتفاقی نیافتاد این یه هفته ام اتفاقی نمیافته دلتو خوش نکن
خدا خسته شدم یه نفر رو بفرست من رو بخواد خسته ام از نخواسته شدن

دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۱

بی خوابی

هیچ کس نبوسیدم هیچ کس بغلم نکرد هیچ کس حالم رو نپرسید
هیچ کس منو نخواست
فقط یه آغوش گرم میخواستم که خوابم ببره