چهارشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۹۰

اسیرم

اسیر یه قفسم
یه قفس طلایی
قفسی به نام خانواده
به نام مادر
به نام پدر


آزادم کنید

دوشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۹۰

تو باور نکن

حال من خوب است اما تو باور نکن

سه‌شنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۹۰

مخاطب خاص با شما هستم خودِ خودِ تو،حالا الان باز بیا سوال کن

انقدر پا پی من نشو انقدر سوال پیچم نکن انقدر تحت فشارم نزار یه وقت
هایی بزار به حال خودم باشم با سکوتت همراهم باش هی نپرس کجایی چیکار
میکنی وقتی چیزی رو توضیح نمیدم هی سوال نپرس هی جواب نخواه بزار خودم هر
وقت دوست دارم برات توضیح میدم
نخواه کمکم کنی وقتی نمیخوام ،با این کارت کمکم نمیکنی ،بهم نشون میدی که
من نمیتونم گلیم خودمو از آب بکشم
نشو مامانم که بجای من فکر میکنه چی برام خوبه .من خودم از همه بهتر
میدونم چی برام خوبه و الان چی لازم دارم
حدتو خودت تشخیص بده قبل از اینکه منو عصبانی کنی
وقتی میگم تنهام بزار، تنهام بزار چون خودم حالم که خوب بشه بر میگردم
یه وقتهایی که حالم بده تو باید کنارم باشی اما یه وقتهایی ام که حالم
بده تو نباید کنارم باشی باید تنها باشم اینها رو تشخیص بده هی سوال نکن
چرا حالت بده اگه بخوام تو بدونی قبل از اینکه تو سوال کنی خودم برات
توضیح میدم
سعی کن یاد بگیری از لحن حرف زدنم از جواب دادنم که چه کاری بهتره
وقتی عصبانیم سر به سرم نزار مزه نریز دارم باهات جدی حرف میزنم جواب جدی
میخوام وقت شوخی نیست اینها رو هم باید توضیح بدم ؟
تو اگه درست به حرفام گوش بدی و دقیقا همونی رو که ازت میخوام انجام بدی
بهترین کار رو برام کردی سعی اضافی نکن
بزار خودم باشم نه اونطور که تو میخوای
خسته شدم از بس خودمو توضیح دادم

دوشنبه، مرداد ۳۱، ۱۳۹۰

همیشه یادتون بمونه در نهایت اونی میشه که من دلم میخواد بیخودی وقت و روان منو هدر ندید

پر از خشمم

هی میام فراموش کنم به رو خودم نیارم نمیشه تا سه شنبه خیلی مونده دارم زجر کش میشم
در اصل تقصیرشما ها نیست اما در نهایت
همش تقصیر شماست
هزار بار بهتون گفتم بزارید همون که من میخوام بشه
بزارید وقتی من چیزی رو میخوام همون کارو انجام بدم همون جور باشه
هی میایید رای منو به خیال خودتون میزنید اما من ته ته دلم تغییر نمیکنه و فقط کاری که شما میخوایید میکنم و در نهایت اونی که شما خواستین درست از آب در نمیاد و بر میگردیم سر نقطه اول

چرا اعصابم رو بهم میریزید
بزارید از اول همون باشه

*دلم میخواد خِر خِرشو بِجوُام
خاکشو به توبره بکشم
مردک دزد بی شرف 

شنبه، مرداد ۲۹، ۱۳۹۰

به نفع من یا به نفع تو

یه صفحه نوشته بودم پرید
شب ها ساعت دوازده به بعد باهاش حرف میزدم
شب ها که همه میخوابن و سر و صدایی نیست همه جا ساکت و آرومه و میشه نفس هارو شمرد
همه درد هات همه شکست هات همه رنج هات همه غصه هات همه گریه هات میاد
سراغت و آوار میشه رو سرت
آره این موقع باهاش حرف میزدم کلی سرمون گرم بود اونقد حرف میزدیم که
خوابم بگیره و چشمام گرم بشن و سریع شب بخیر میگفتم و میخوابیدم با خیال
راحت(معمولا شاکی میشد که چرا یکدفعه میگم شب بخیر بدون هشدار )آخه اگه
نمیخوابیدم خوابم میپرید روز از نو روزی از نو
میدونی دل به دلش ندادم اون عجول بود و من دِلِی دلِی کنان میرفتم اینبار
اون سعی کرد همه سعیشو کرد جلوی سقوطم رو توی اون وضعیت گند گرفت سقوط
نکردم یعنی با توجه به عمق فاجعه سقوط نکردم و سر پا ایستادم
دیدگاهمون با هم فرق داشت چه میدونم ایدئولوژیمون نگاهمون هر چی بود فرق
داشت و من خواستم خودشو با من تطبیق بده سعیشو کرد ولی نشد آخه تفاوت
زیاد بود و هست
پایه بود کارایی که کرد جاهایی که باهام اومد دوست پسر عزیز کرده سابقم
نیومد نکرد
هر دو سر خوش بودیم هر دو تنهای تنها بودیم هر دو سخت نگیر و هردو بی خیال
نشد یه جاهایی نشد نتونست با اعتقاداتش منطبق نبودم نیستم
اون توی یه شرایط دیگه بار اومده من یه شرایط دیگه
نشد چون اون احساس میکرد بازیچه من شده که نشده بود بازیچه نبود اما مرکز
ثقل زندگیم هم نبود
یه مدت میخوام هیچ کس مرکز ثقلم نباشه توی زندگیم باشه اما مرکزش نه
با دوست سابفم (چقدر از این کلمه بدم میاد ) قرار نبود برای همیشه بمونم
اما دلم میهواست اگه یه روزی شد یه خونه داشتم بیاد و هم خونه ام بشه (به
طرز مسخره ای هر دو فکر میکردیم میشه )
این یکی نه نخواستم نخواستم مثل اون باشه به دلایل خودم
نمیشه به عقب برگشت
گاهی دلم براش تنگ میشه جای نبودنش معلومه
بهش فکر میکنم به روزهای کوتاهی که با هم داشتیم به اولین بار که دیدمش و
ته دلم خواستم دوستم باشه ودوستم بود
دیدگاهمون نسبت به دوستی با هم فرق داشت
من باید آزاد باشم باید بسنجم من باید انتخاب کنم
زمانم کوتاهه ذهنم مخشوشه اطمینانم کمه
من .....
نتونستم همه حرفامو بگم
اینترنتم که بازیش گرفته و هی میپره رشته افکارم از دست میره

سه‌شنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۹۰

تغییر کردیم با یه اتفاق ساده

فردا قراره بعد از مدت ها ببینمش
استرس دارم نمیدونم چم شده این فقط یه دایدار ساده است اما من دارم خیلی
بهش فکر میکنم
چی بپوشم چه شکلی باشم چی بگم خل شدم انگارآخه این آدم همون آدم سابقه
چیزی عوض نشده که
چرا عوض شده من میدونم عوض شده از اون شب خیلی چیزا عوض شده اینها نشونه همونه

یکشنبه، مرداد ۲۳، ۱۳۹۰

یک سال قبل تو همه دنیای من بودی این روزها

پارسال همین موقع ها بود درگیر و دار گرفتن پاسپورت و گروه شرکت و رفتن دبی بودم 
یه روز عصر حقوق که گرفتم با هم رفتیم منوچهری روزه بودی غر زدی که دعا میکنی زود یکی چشمم رو بگیره بخریم بریم سومین مغازه بود که خرید کردیم چونه زدی و برام تخفیف گرفتی 
اومدیم سوار مترو شدیم به ایستگاه جدایی رسیدیم گفتی دیگه برم ازت خواستم بیای با هم بریم و افطار بخوریم 
گفتی نه اگه باهات بیام باید تمام مسیر چمدون رو بیارم و سنگینه و خسته ای و تشنه .قول دادم خودم بیارم و نزارم تو دست بزنی و تو فقط باهام بیای بریم افطار 
قبول کردی و اومدی بعدش هی اصرار کردی که تو بیاریش نذاشتم و تا ایستگاه خونه خودم آوردم بعد تو نشستی توی مترو من رفتم چمدون رو گذاشتم خونه و بدو برگشتم اصن یادم نمیاد چطور رفتم و برگشتم موقع برگشت میدونستم تشنه ای رفتم برات از مغازه سن ایچ بگیرم تو منو دیده بودی که از خیابون رد شدم اومدی و غر زدی که تورو تشنه و گشنه گذاشتم و اومدم خرید وقتی سن ایچ هارو دیدی خندیدی و همه حرفاتو پس گرفتی 
بعدش رفتیم افطار یادم نیست چی خوردیم ساندویچ پیتزا دل و جگر یادم نیست ولی میدونم بهمون خوش گذشت و تا 10 و 11 بیرون بودیم بعد منو آوردی رسوندی خونه و بوستو دادی و رفتی 

رفتم دبی با اون همه زرق و برق و بچه های شلوغ و هتل 5 ستاره و استخر و خرید ... انگار یه تیکه از وجودم و جا گذاشته بودم هر جا میرفتم هر جا بودم دلتنگت بودم دلم میخواست تو هم اونجا باشی 
بهت زنگ میزدم تو زنگ میزدی اس ام اس   هر جا میرفتم تورو تصور میکردم که کنارمی 
یادت میاد اون موقع زیاد پول نداشتم وو بیشترش رو دادم واسه خرید چمدون بچه ها کلی خرید میکردن و منم دلم میخواست خرید کنم اما پول نداشتم نمیتونستم 
با آخرین پولم برای تو و بابام شکلات خریدم حتی یک درهم بیشتر نداشتم چقدر دلم میخواست برات یه سوغاتی درست حسابی بگیرم 
 رسیدم فرودگاه دم هواپیما تا گوشیمو روشن کردم اول از همه به تو زنگ زدم باهات حرف زدم شرایط جوری نبود بتونیم ببینیم همو فرداش دیدمت 
چقدر دلم برای اون روزها تنگ شده چقدر هواتو کردم 
هر جا میرم دل دل میکنم تو یک دفعه پیدات بشه 
دیروز توی مترو نشسته بودم یه آقایی سوار شد اصلا صورتشو ندیدم داشت با موبایل حرف میزد یه حس قوی میگفت تویی از سر تا پا نگاهش کردم دنبال تو گشتم کفشش نحوه گذاشتن کیفش روی پاش ایستادنش دست هاش تو بودی خود خود تو بودی 
تا لحظه آخر هم صورتشو ندیدم 
اگر تو بودی من چیکار میکردم من چیکار باید میکردم ؟
اگر یه روز ببینمت باید چیکار کنم ؟
میشه بپرم بغلت کنم محکم بغلت کنم ببوسمت این یه بارو اجازه دارم این یه بارو اجازه دارم هر جای دنیا که ببینمت اونطور که دوست دارم برای چند دقیقه مال من باشی 
این چند روز همش گریه دارم 
 روز اولی که دیدمت ، دلتنگتم 

دلتنگم بریم افطار 
روز اول رو تا حالا برای کسی تعریف نکرده بودم  چطور دیدمت 

دلتنگتم  مبارزه سختیه با خودم و تنها نتیج اش گریه های گاه و بیگاه و بهونه تو رو گرفتن 

روز آخر کارم

چند دقیقه پیش بهم گفتن فردا آخرین روز کاریمه دارم همه چی رو جمع میکنم دارم هر چی که مال منه از روی این لب تاپ بر میدارم 
احتمالا چند روز اینترنت ندارم

جمعه، مرداد ۲۱، ۱۳۹۰

مامانم قهر کرده

مامانم باهام قهر کرده از سه شنبه که رفتیم واسه اون مصاحبه دیگه نه زنگ
زده نه هیچی اصن خبری ازش نیست
امروز بلاخره با رئیس دوم حرف زدم برام خیلی سخت بود بگم نگه ام دارن بگم
اینجا رو دوست دارم
بهم حرف های جالبی زد میدونی من تا حالا نمیدونستم حرف زدنم مشکل داره و
با ناز حرف میزنم ؟اتفاقا من فکر میکردم خیلی جدی و خشک حرف میزنم اما
امروز چیز دیگری شنیدم شاید تا آخر شهریور بمونم اینجا شاید
مامانم باهام قهره قرار بود بیاد بریم لباس بخریم واسه عروسی اصن اس ام اس هم نزده

چهارشنبه، مرداد ۱۹، ۱۳۹۰

هفته کش دار

این هفته خیلی داره کش میاد خسته ام
صبح بیدار شدم فکر کردم پنجشنبه است خوشحال شدم 
نمیخوام به هیچی فکر کنم نمیخوام نمیخوام هیچ کاری انجام بدم 
فقط بخوابم و بگردم و بچرخم 
صبح ریمل و فر مژه رو جا گذاشتم حیف دیرم شده بود وگرنه بر میگشتم 
دیشب برای اولین بار در تمام زندگیم تنهای تنها ساعت 11 شب توی خیابون بودم 
یادش بخیر 9 به بعد نمیذاشتی تنها برگردم میومدی تا دم خونه میرسوندیم 
قرار بود مثلا سه شنبه چهارشنبه بریم درکه نشد اینم 

سه‌شنبه، مرداد ۱۸، ۱۳۹۰

روزمره

 افتادم به جون فید هام همه اون هایی که بنظرم رسید مدتیه نمینویسن یا من سخت میخونمشون پاک کردم 
یه فولدر هست به اسم تمام شده قبلا این مدل ها رو میریختم توی اون حالا بن کل پاک کردم 
سه روزه نخوابیدم خسته اام
صبح که بیدار شدم یک سری پاچه همه آدم هایی که دم دستم بودن گرفتم 
مصاحبه نرفتم تا سر کوچش رفتم برگشتم الان زنگ زد گفتم نمیرم 
از 27 مرداد تعطیلم خلاص چیزی نمونده به آزادی از هفت دولت 
کلافه ام 
میگه تو به من نیاز نداری 
دارم اما نیازهامون باهم یکی نیست ا

یکشنبه، مرداد ۱۶، ۱۳۹۰

این روزها یه دوست میخوام

دختری 27 ساله هستم 
غر غرو ،بهانه گیر، خودخواه، زود رنج، افسرده،عجول، کم طاقت ، احساسی، تنها،
یه دوست میخوام که ببرتم پارک ببرتم سینما وقت آزادمو پر کنه بریم گردش هم پام باشه باهاش حرف بزنم درد دل کنم باهام حرف بزنه دل داریم بده  ه 
باهام جر و بحث نکنه ازم عصبانی نشه تحملش بالا باشه 
کسی هست ؟ دوست میشه با من ؟
*اولویت با آقایان است چون بطور اتوماتیک من با پسر ها بهتر کنار میام تا دختر ها 

پنجشنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۹۰

لیوان و بیسکوئیت

شیش تا لیوان خریدم واسه شرکت به قول همکارم لیوان و ی س ک ی خوریه
باهاشون حال میکنم
یکی از لذت هام اینه که چایی بریزم بیسکوئیت درسته رو بزنم توش بخورم خیلی مزه میده بخاطر نوع لیوانش که بیسکوئیت درسته توش جا میشه 

چهارشنبه، مرداد ۱۲، ۱۳۹۰

بر سر دوراهی خواستن آنها

نمیدونم چیکار کنم راه درست چیه راه غلط چیه 
میخوام هر دو رو میخوام هر کدوم کامل کننده دیگری 
لعنت به متروی حقانی 
گفت دو روزه با هم هستن من کجای این معادله ام ؟جوابمو بلاخره داد اولش حرفای خودشو تکرار کرد بعد کم کم جواب سوال های منو 
گفت میخوام با ده نفر باشم 
بعدا که پرسیدم گفت من با هیچ کس نیستم 
اینم از این ور 
الان حرفی واسه گفتن ندارم 
چشمام تبخال زده باز لذت دو روز مسافرت و دریا از دماغم در اومد 
گفت تحت فشار عصبی بودم 
آره بودم تا 19 روز دیگه بیشتر سر کارم نیستم و بعدش نمیدونم کجا باید برم 
اینم که اونطوری با اون دختره دیدمش 
اینم که نمیدونم باهاش چیکار کنم کجای دلم بزارمش 
همه در هم پیچیده 
آره من تحت فشار عصبی زیادی هستم یکی نجاتم بده

پنجشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۰

خسته ام نمیخوام خودمو تعریف کنم توضیح بدم

از اینکه باید خودتو توضیح بدی از اینکه در موردت بد برداشت میکنن از اینکه تورو به اونچه نیستی متهم میکنن متنفرم

خسته میشم از توضیح خودم
آدم ها منو همین طوری قبول کنین خود خودمو قبول کنین نه اونی که فکر میکنید هستم

من خودِ خودَم بهترم

*محاسبه کردم 6 کیلواضافه وزن دارم
فکر میکنی میشه درستش کنم و وزنمو کم کنم ؟
میرم پیاده روی
غذامم کم کردم 

یکشنبه، مرداد ۰۲، ۱۳۹۰

جز آستان توام در جهان پناهی نیست

جز آستان توام در جهان پناهی نیست
سر مرا بجز این در حواله گاهی نیست

حالم خوب نیست سرم درد میکنه سر گیجه دارم دیشب خسته بودم داشتم از خواب میمردم اما خواب ازم فرار میکرد تا صبح از این پهلو به اون پهلو شدم
کجایی از صبح هی بغض میکنم گریه ام میگیره دیشب هم گریه کردم صدات زدم فکر میکردم معجزه میشه نشد
این همه مدت با هم بودیم همه جا رفتیم پیش دوست رفیق پیش اون دوستت هیئت این همه جا رفتیم پیش همکارات  یک بار بهم نگفتی چرا اینو پوشیدی یا مثلا روسریتو درست کن چرا این رنگیه مانتورو پوشیدی همیشه نگام کردی و با چشمات تاییدم کردی  اونم تو که به عالم و آدم گیر میدادی و بهونه و ایراد میگرفتی
حالا چی ؟دلم گرفت زین همرهان سست عناصر دلم گرفت که کنار من بودنش باعث خجالت کشیدنش میشه
کاشکی بودی دلم تنگ شده سرم رو بزارم رو شونت هی گریه کنم تشر بزنی که گریه نکن اشکاتو پاک کن مردم دارن نگاه میکنن هی بگی میخواستی منو ببینی که گریه کنی من که اشکتو پاک نمیکنم
می خوامت همین الان همین جا
گریه دارم گریه دارم

خونتون رو عوض کردی دلم برات تنگ شده

همه دنیا رو هم که بگردم هر جا برم آخرش که میرسم خونه دلم برای تو تنگ میشه
برای بودنت مثل روزهایی که بودی هی مقاومت میکنم  نیام طرفت نمیشه وا میدم باز 
احساس میکنم رفتی خونتو عوض کردی 
دلم برای دیدنت تنگ شده چه فایده وقتی قرار نیست ببینمت 
شدی معیار قیاس شدی الگو شدی قالب 

پنجشنبه، تیر ۳۰، ۱۳۹۰

از کار و زندگی افتادیم سه ساعت حرف زدیم

امروز به نسبت بهترم
از نظر روحی البته بهترم از نظر جسمی که اوضاع بدتر شده 
شب بهش اس زدم و صداش کردم عادت دارم سلام اینها نه فقط اسمشو صدا میکنم و جواب میده و بقیه حرفام 
گفت من از تو بدترم از تو داغون ترم زار میزدم اشک میریختم 
زنگ زدم بهش 3 ساعت و 43 دقیقه صحبت کردیم خالی  شدم از در و دیوار و آسمون و ریسمون هر چی بگی حرف زدیم 
از کار و زندگی افتادیم اما آروم شدیم هر دو 
الان بهترم به شدت کسری خواب دارم سرم درد میکنه حالت تهوع دارم سر گیجه دارم اما حالم بهتره
بهش گفتم تنها کسیه که تو زندگیم دارم  شایدم فقط فکر میکنم که دارم 

چهارشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۹۰

روز مردگی

 بی حوصلگی
دست به هر کاری میزنم با مغز میخورم به دیوار از کارهای کوچیک بگیر تا بزرگ
احساس یاس میکنم احساس بدرد نخور بودن
هیچ کس نیست دستمو بگیره الان باید یکی باشه دستمو بگیره بکشه بیرون باهام حرف بزنه تا بخودم بیام تا از این حالت بیام بیرون
دیگه حتی حوصله قدم زدن هم ندارم اینم به لطف سگ های هار ازم گرفتن
صبح به صبح بیدار میشم با بی حوصلگی هرچه تمام تر لباس میپوشم میام مثلا سر کار (تو بگو شکنجه تو بگو اعصاب خرد کنی فرسایشی) عصر که از شر این فرسایش راحت میشم با تاکسی میرم خونه
این من نیستم این من نیستم که روزی 2 یا 3 ساعت پیاده روی میکرد که تمام روز با اشتیاق سر کارش بود این من نیستم

سه‌شنبه، تیر ۲۸، ۱۳۹۰

مردک آشغال آگهی کار

مردک احمق زنگ زدم واسه آگهی کار میگه محل زندگیتون کجاست میگم شرق تهران محل کار شما کجاست میگه کجای شرق آدرس بگین
عصبانی شدم میگم شما اول  آدرس بگین من ببینم اصلن برام مناسب هست یا نه میگه نه شما رو نمیشناسم میگم خب منم شمارو نمیشناسم  میگه آخه  صداتون آشناست  دلم میخواست خفش کنم نکبت عوضیو
با چه آشغال هایی باید سر و کله زد 

دوشنبه، تیر ۲۷، ۱۳۹۰

سرچ ، بیگاری، عکس من و داماد ، لباس عروسی

گفته براش سرچ کنم درباره یه موضوعی خوشم نمیاد اصلن احساس میکنم بیگاریه 
حوصله اشو ندارم هی هم تاکید میکنه 
افتادن به جونم این یه لقمه اینترنت که داشتیم و ازش راضی بودیم کوفتمون شده 
*بلاخره معلوم شد عروسی کی هست باید برم لباس بخرم باید رژیممو سخت تر کنم 
آرایشگاه مدل مو .... پریروز دنبال عکس بودم اون عکس معروف رو پیدا کردم و نشستم به نگاه کردن یادم اومد اون عکس هارو برای چی از بقیه جدا کرده بودم یه احساسی داشتم که نمیشه توضیحش داد شاید اگه من اول ازدواج کرده بودم اینطور نبودم 

پنجشنبه، تیر ۲۳، ۱۳۹۰

تو مهندس این شرکت هستی پس من چیم؟

عصبانیم میخوام به قصد کشت بزنمش
اگر واقعا اینکارو کرده بودم برام مهم نبود میگفتم به درک نوش جونم اصن
فکر کرده کیه؟ چیش از من بالاتره که این توهمو زده
گفته مستانه با من که مهندس این شرکتم  مثل زیر دستش حرف میزنه
اولا که اگه تو مهندسی منم مهندسم دوما کی من اینطور باهات حرف زدم که نه من فهمیدم نه بقیه همکارام ؟
از یه همکار دیگم پرسیدم من واقعا اینجوری باهاش حرف زدم ؟ میگه نه تازه خیلی هم بهش آوانس دادی
حالم ازش بهم میخوره امروزم از صبح هی میاد بالا سر من به بهونه های مختلف سوال جواب میکنه ازم
تا دیروز از سر جاشم بلند  نمیشد ببینه اینجا چه خبره امروز تمام مدت بالا سر من ایستاده هی میگه خانم مستانه این فلان چی میشه ؟
خانم مستانه اون فلان چی میشه ؟
هی میخواد باهاش حرف بزنم
اعصابم رو خرد کرده خوبه حالا همه دیدن من چطوری باهاش رفتار میکنم این رفته پیش رئیس

دلم میخواست همه چی رو ول کنم وسایلمو جمع کنم یه سیلی بزنم تو گوشش و بیام برون 

چهارشنبه، تیر ۲۲، ۱۳۹۰

به قول دوستان سطح دغدغه

مرض داره صبح ها که عجله دارم دیرم شده هر کاری میکنم نمی تونم ببندمش 

مواقع دیگه با اولین حرکت بسته میشه به راحتی 

قفل دستبندم رو میگم که صبح ها بازی در میاره 

سه‌شنبه، تیر ۲۱، ۱۳۹۰

بد بخت شدم الان عذرمو خواستن از کارم باید دنبال کار جدید بگردم

بد بخت شدم الان عذرمو خواستن از کارم باید دنبال کار جدید بگردم

سریال مورد علاقه فراموش میشود

یه دوستم نداریم که دوشنبه ها ساعت 10.30 زنگی اس ام اسی بزنه یادمون بندازه سریال مورد علاقمون داره پخش میشه 
نمیدونم چه مشکلیه هر هفته تا عصر یادمه که سریال داره شب بعد یادم میره همین طور بی هدف میشینم تلویزیون میبینم اما اون سریال رو نمبینم یاد میره 

دوشنبه، تیر ۲۰، ۱۳۹۰

مانتو کوتاه اینجا ایران است

دعوام کرد البته بصورت ملایم
گفت اینجا ایرانه هر جای دنیا هر طور باشه اینجا تو نمیتونی باشی اینجا ایرانه

امروز کوتاه ترین مانتو ام رو پوشیدم خسته شدم از بس نپوشیدمش زدم به سیم آخر
توی راه که میومدم شیش دنگ حواسم به مانتو بقیه خانم ها بود و مقایسه میکردم به این نتیجه رسیدم بیشتر خانم ها مانتو شون کوتاه و انگار نه انگار طرحی وجود داره و اینها
خوشم میاد تنها نیستم

از صبح بیدار شدم همه چی از دستم می افته آیا این نشانه ایست؟

چشمام هم کوچیک بزرگ شده حساسیت است آیا؟

یکشنبه، تیر ۱۹، ۱۳۹۰

شماره مورد نظر در دسترس نمیباشد، مشترک مورد نظر در حال مکالمه است.....

داریم حرف میزنیم از در دیوار خیابون کار زندگی وسط همه این شلوغ پلوغی یک دفعه میگه
+ دارم میرم مسافرت
_ خب کجا؟
+جایی که میرم آنتن نمیده موبایلم بر گردم بهت زنگ میزنم
نگاهش میکنم یه مدلی که فقط خودش میدونه یعنی چی
+نشینی گریه کنی اونجا آنتن نمیده خب؟ دیوونه بازی درنیاری
_خب کی بر میگردی؟
+نمیدونم  گریه نکنی

شنبه، تیر ۱۸، ۱۳۹۰

گوگل پلاس

در یک حرکت انتحاری از طرف گوگل پلاس
امروز صبح موفق شدیم عضو شویم
بسی الان خوشحالیم
داریم میگردیم بیشتر باهم آشنا بشیم
بنظر بچه خوبیه خوشمان آمد

الان کل سیستماتیک تغییر کرده 

چهارشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۹۰

بپا نری زیر ماشین

امروز نرفتم سر کار حوصله نداشتم دیشب سردرد شدید داشتم کلافه ام تا یک
خواب بودم مثلا اما چه خوابی همش کابوس دارم میبینم پریشب بعد از چندین
شب بد خوابی و کابوس خوابم برد کلافه ام چون نمیدونم کجای این زندگی ام
کلافه ام چون یه روز خوب خوبه یه روز بد بد الان حوصله ام سر رفته تا شب
نمیدونم چیکار کنم توی خونه بمونم که روانیم کردن بیرون هم تنهایی برم
کجا؟ نمیدونم چیکار کنم یه دوستم نداریم که وقت بی حوصلگی بیاد به
دادمون برسه سرمو گرم کنه یادم بره

سه‌شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۹۰

ویولون ولیعصر

به افتخار
 آقای جوون با تی شرت  آبی و عینک گرد
امروز بین ساعت 10 تا 11 ولیعصر سر قبادیان

ویولون میزد به چه قشنگی  لذت بردم