شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۰
پنجشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۰
خود خواه خودخواه خودخواه مرده شور مناقصه ات رو ببرن
همه حرفات که کار دارم و سرم شلوغه و اینها بی خوده جنستون رو خوب
میشناسم یه جواب داد به اسم ام اس 5 دقیقه هم وقتتو نمیگره حضرت آقا
با نمیخواد رو راست باشی با خودت رو راست باش تکلیفتو مشخص کن
حالم بهم میخوره از ادا در آوردنت
یه زنگ زدن 5 دقیقه وقتت رو میگیره ولی یه عالمه اثر خوب برای من داره
به چه درد میخوری که هستی اما بودنت با نبودنت هیچ فرقی نداره
به جای زر زدن و ایراد گرفتن از دوستای من و اینکه باید شیوه زندگیت رو
عوض کنی و خوشحال باش و قوی باش و این چرت و پرتا تو مرد باش
تو رفیق شفیق باش درست پیمان باش شریک خانه و گرمابه و گلستان باش
گه بگیرن این رابطه ای رو که تو با من داری
ازت عصبانیم
هی گفتم کار داره کار داره سرش شلوغه کارش مهمه سرنوشت سازه
اما حالا گه بگیرن همه کار هاتو که دو دستی چسبیدی بهشون و من انگار اصن نیستم
اصن به جهنم به درک سیاه بی خود اس زدم
تو هم لنگه بقیه عین همین خود خواه و پر مدعا دروغ گو خود محور
چهارشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۰
آرومم
پنجشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۰
در سرم طوفانیست
نیستی چند روزه
سهشنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۰
سحرم دولت بیدار به بالین آمد
تا همین نیم ساعت پیش
اما
الان تحت فشارم
لطفا تحت فشارم نزارید
بزارید خودم باشم و خودم
ضد خاطرات
داره منو میسنجه میگه نمیشه با من حرف بی ادبانه بزنه من جلو حرفاش رو میگیرم
میگه من همه وجودم مال توئه انرژیم که جای خود داره
دوشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۹۰
مردی با یقه اسکی و دستی روی قلب
سهشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۰
نگفتنت دلیل نبودنش نیست
شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۰
دوشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۰
سهم من از زندگی چی بود که اونم بهبم ندادی ؟
یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۰
جمعه، آبان ۲۷، ۱۳۹۰
چهارشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۰
توی مترو یه خانمه لبخند میزد
صبح بخیر
پنجشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۰
سه هفته و آوارگی درون منزلی
سهشنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۰
الویه و شاداماد وارشد اولاد ذکور
یه عالمه مسئولیت داره
نمیتونه بیاد برف بازی
خو من الان برف بازی میخوام قدم زدن برفی میخوام
اصن بغل میخوام
نشستم رو شوفاژ نصف یه ظرف پر الویه خوردم سردمه
بعد این احمق های بیشعور بی لیاقت خیلی خرن که لب به این الویه نازنین
نزدن اصن اینها حالیشون نیست الویه چیه طعم چیه مزه چیه
فقط مثل بز راس ساعت 11 صبح که ما تازه بیدار شده بودیم دوش بگیریم پاشدن
اومدن عین برج نشستن تو پذیرایی نه حرفی نه سخنی
پسره همون دو کلمه حرفی هم که قبلنا میزد الان از ترس این دختره لال شده
ببین اوضاع چقدر وخیم بود که خش خش هم به زبون اومد که دختره حتی یک
لبخند خشک و خالی هم نزده
ای بابا این پسر هم جاش خیلی خالی بودا اگه بود کلی سر به سر شاداماد میزاشتیم
حیف واقعا حیف این الویه که من درست کردم
اَه چقدر سرده امروز شوفاژ ها چرا گرم نیستن اصن یخ زدم خو
یکشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۰
شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۰
خواب آغوش
خانه تکانی زمستانی رعد و برق
پنجشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۰
باز باران بی بهانه
سهشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۰
من چقده کار دارم من باید خوب باشم
کیبورد پر از لک اشکِ
دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۰
مترو قیطریه نوشت
آره تو چی میدونی هر کلمه ای که میشنوم زنگ صدای اون میپیچه تو سرم که
قیافه اون مخصوصا اون لبخند آخرش اون نگاه کجکیش که وقتی از دستم دلگیر
میشد و اما هیچی هم نمیگفت تمام مدت جلو چشممه
که کافیه به اینها فکر کنم تا مثل ابر بهار گریه کنم
این مترو حقانی این متروی لعنتی این ایستگاه قیطریه شوم
خدا تو الان همه اونهایی که تو دلم گفتم میدونی که نمیتونم بنویسم
آره من در ظاهر خوبم چون کسی رو ندارم جمعم کنه چون خودمو خودم بیا ببین
وقتی چشمامو میخوام ببندم که بخوابم چی میکشم همهچی برام مرور میشه اون
لحظه بیا ببین حالم چطوره
درد تازه میشه
درد هر لحظه از نو شروع میشه
اما تو بگو مستانه حالش خوبه چیزیش نیست که درست میشه همه چی
پ.ن: اینها رو دیشب نوشتم توی مترو قیطریه نشسته بودم و داشتم فکر میکردم
به اینکه من بخاطر کی زدم همه چیو خراب کردم هر چی این گفت اون به دردت
نمیخوره گوش نکردم
آره اون ارزش اینکه من بخاطرش این رو فدا کردم نداشت دیر فهمیدم خیلی دیر
امروز بهترم خوب نیستم اما بهترم
ممنون دوستام که هوامو دارین
یکشنبه، آبان ۰۱، ۱۳۹۰
از غصه ها نمردم فقط شکستم باشه هر چی تو میخوای اگه این همونه که میخوای
شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۹۰
من به حال دل گریه میکنم دل به حال من خنده میکند
بیدار شدم خودمو توی آینه نگاه کردم نشناختم
دو تا نیم داریره سیاه و عمیق زیر چشمام افتاده صورتم بی روح مثل مرده هاست
هر بار چشمام رو بستم یه دره دیدم
دیدم بالای یه دره ایستادم زیر پاهام رو دارم نگاه میکنم و هر لحظه آماده سقوطم
خواب
دیشب بدنم از خستگی به من غالب شد و خوابم برد اما امروز چی امشب چی ؟
فردا شب چطور بخوابم ؟
جمعه، مهر ۲۹، ۱۳۹۰
تو که حتی منو ندیدی تا حالا
دلم میخواست باهات حرف بزنم