دوشنبه، فروردین ۲۸، ۱۳۹۱

بی خوابی

هیچ کس نبوسیدم هیچ کس بغلم نکرد هیچ کس حالم رو نپرسید
هیچ کس منو نخواست
فقط یه آغوش گرم میخواستم که خوابم ببره

یکشنبه، اسفند ۱۴، ۱۳۹۰

من عزیز تو نیستم

کون لقت من که لذت بردم بازم میبرم تو از کفت رفت 
خودتو گرفتی که چی بشه؟که تو آدم خاصی هستی که خیلی مهم هستی نع
تو یه خودخواه خودبین تو خالی هستی که فقط حرف میزنی طبل تو خالی حتا جرات قدم اول رو برداشتن هم نداری
من عزیز تو نیستم تو خودت گفتی فقط یه دوست معمولی هستم 
خودت گفتی هیچ ارتباط احساسی با من نداری 
من که از اول تکلیفم معلوم بود 

 خر نفهم میتونستی  باشی خودت نمیخوای با اون دلایل تخمیت 
با اون تحلیل های بی خودت 
ترسو بزدل 
من گریه میکنم اما از تو قویترم چون کافیه اراده کنم و کاری رو انجام بدم نه مثل تو که اصن نمیدونی چی میخوای اصن تکلیفت با خودت معلوم نیست 

انقدر کار کن که جونت دراد 
هیچ آدم عاقلی زندگیش رو فدای کار نمیکنه زندگی واسه لذت بردنِ

من لذت بردم 

پنجشنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۹۰

دوست داشتنم

هیچ کس اونطور که میخواستم دوستم نداشت همه از دور دوستم دارن
 ازم فرار میکنن تحمل ندارن یکم صبر کنن
ببینن من خوب میشم من  مطمئن میشم وبه آرامش میرسم 

همه از دور دوستم دارن 

شنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۹۰

خواستن

خدا یه نفر رو بفرست که منو بخواد 
خسته شدم از نخواستن از جا زدن ازبهونه آوردن 

یه نفر رو بفرست 

پنجشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۹۰

خود خواه خودخواه خودخواه مرده شور مناقصه ات رو ببرن

میدونی تو یه بزدل ترسو خود خواه هستی که حتی میترسی جواب اس ام اس بدی
همه حرفات که کار دارم و سرم شلوغه و اینها بی خوده جنستون رو خوب
میشناسم یه جواب داد به اسم ام اس 5 دقیقه هم وقتتو نمیگره حضرت آقا
با نمیخواد رو راست باشی با خودت رو راست باش تکلیفتو مشخص کن
حالم بهم میخوره از ادا در آوردنت
یه زنگ زدن 5 دقیقه وقتت رو میگیره ولی یه عالمه اثر خوب برای من داره
به چه درد میخوری که هستی اما بودنت با نبودنت هیچ فرقی نداره
به جای زر زدن و ایراد گرفتن از دوستای من و اینکه باید شیوه زندگیت رو
عوض کنی و خوشحال باش و قوی باش و این چرت و پرتا تو مرد باش
تو رفیق شفیق باش درست پیمان باش شریک خانه و گرمابه و گلستان باش
گه بگیرن این رابطه ای رو که تو با من داری
ازت عصبانیم
هی گفتم کار داره کار داره سرش شلوغه کارش مهمه سرنوشت سازه
اما حالا گه بگیرن همه کار هاتو که دو دستی چسبیدی بهشون و من انگار اصن نیستم

اصن به جهنم به درک سیاه بی خود اس زدم
تو هم لنگه بقیه عین همین خود خواه و پر مدعا دروغ گو خود محور

چهارشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۰

آرومم

میدونی واسه آدمی که آرامش حکم کیمیا داره آروم بودن یعنی چی؟
یعنی خود زندگی یعنی همه دنیا 
این روزها آرومم 
بخاطر حضورت 
بخاطر پشتیبانی ات 
بخاطر اینکه حمایتم میکنی 

پنجشنبه، دی ۱۵، ۱۳۹۰

در سرم طوفانیست

براش مهم هستم؟
نع فکر نکنم 

چرا دکتر نمیرم ؟

از شنبه باید برم سر کار جدید اصن نمیدونم چی هست 

فردا صبح زنگ بزن بیدارم کن 

تو توی زندگی من کجایی؟

دلم برات تنگ شده

میشه این پسره برگرده دلش شاد بشه  
بی لیاقت باید از خداتم باشه بشی داماد ما

چرا پلاس من قطعه؟
حوصله ام سر رفت خو  

نیستی چند روزه

گوگل خر ورداشته نوت های گودر رو آورده توی میل 20 تا شد نشستم خوندم 
دلم برات تنگ شد
اون روزها دنیا به کامم بود 
دلم برات تنگ شده خیلی 

سه‌شنبه، دی ۱۳، ۱۳۹۰

سحرم دولت بیدار به بالین آمد

احساس میکردم آزادم
تا همین نیم ساعت پیش
اما
الان تحت فشارم
لطفا تحت فشارم نزارید
بزارید خودم باشم و خودم

 

ضد خاطرات

من میترسم از حتی شوخیش هم میترسم
داره منو میسنجه میگه نمیشه با من حرف بی ادبانه بزنه من جلو حرفاش رو میگیرم
میگه من همه وجودم مال توئه انرژیم که جای خود داره

دوشنبه، آذر ۲۱، ۱۳۹۰

مردی با یقه اسکی و دستی روی قلب

بلاخره کار خودشون رو کردن سه هفته یک ماه پیچوندمشون ول کن نیستن این دوتا 
نمیتونم در موردش چیزی بگم نمیتونم کامل (بچه حلال زادس الان اس ام اس زد ناهار کی میخوری)
میدونی یه جوریه که نمیتونم هیچ بهانه ای ازش بگیرم 
اون روز دعوام با مامان اینکه گفتم اصن نمیخوام ازدواج کنم میخوام تنها بمونم عصبانیتش حرفایی که بعدا رفت به خواهرم گفت 
گفت میخواد من سر و سامون بگیرم گفن تحمل حرف مفت مردم رو نداره گفت نمیخوام همه بگن دخترای م شدن مثل دختر های الف 
نمیدونم 
این فرق داره این دوستی نیست این از اولش واسه ازدواج اومده جلو اونم توی شرایط گه روحی من 
خواهرم چپ میره راست میاد میگه خوب باش باهاش درست رفتار کن  رو نده ال نکن بل نکن 
خسته ام میخوام خودم باشم میخوام هر موقع دلم خواست حرف بزنم هر موقع دلم خواست سکوت کنم هر موقع خواستم جیغ بکشم گریه کنم لوس بشم ناز کنم جدی باشم خشونت اعمال کنم 
باید منو شناخت تا فهمید حرفای شوخیم رو جدیم رو شوخی هام رو نوع کلماتی رو که بکار میبرم 
دیشب میگه سخت اس ام اس مینویسی میگه از کلمات سخت استفاده میکنی لفظ قلم حرف میزنی از توضیح بیزارم اما توضیح دادم لفظ قلم حرف زدنم یه جور شوخیه کلماتم سخت نیست اگه درست خونده بشه 
من عجولم میدونم اما زمان رد و بدل کردن اس  واسه من 3 دقیقه است بیشتر فوقش بشه 5 دقیقه نه 10 دقیقه این بشر اس میزنه جواب میدم میره 10 مین بعد جواب میده دوباره نتونستم تحمل کنم گفتم دستش کنده گفتم اس ام اس باز نیست و خودش به همه اینها اعتراف کرد 
آدم بدی نیست میشه گفت به دل میشینه 
من حساس شدم من کم حوصله ام 
من هر حرفی میزنه گارد میگیرم من ......

دیشب ساعت 11.30 برای اولین بار صداش کردم اسمشو 
و به عادت معمول توقع داشتم بنویسه جانم ؟
هیچی نگفت 
عصبانی شدم از خودم 
از تو از اون از همه دنیا  از همه اونهایی که اسمشون رو صدا میزدم و میگفتن جانم  و حالا دیگه نیستن شدن جان یکی دیگه 
خوابیدم 
صبح ساعت 8.30 تازه جواب داد اونم چه جوابی برداشته اسم منو نوشته 
هیچی بهش نگفتم هی اصرار کرد که دیشب چیکارم داشتی گفتم بی خیال گذشته هی حالا میگه ببخشید خواب بودم و معذرت و....
نگفتم دلم خواست صدات کنم که یه تیکه از روحتو تصاحب کنم 
اصن من خر واسه چی دیشب میخواستم یه تیکه از روح اینو تصاحب کنم 


سه‌شنبه، آذر ۱۵، ۱۳۹۰

نگفتنت دلیل نبودنش نیست

تویی که حتی یک بار هم بهم نگفتی دوستم داری از همه بیشتر دوستم داشتی 
این روزها به دوست داشتنتم از طرف تو ایمان دارم 
دوستم داشتی بیشتر از هر مردی توی زندگیم 

شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۹۰

سوپرایز

همیشه وقتی میری دنبالش ازت فرار میکنه 
وقتی میزاریش به حال خودش 
یه جوری که انتظارشو نداری میاد سر راهت 

تجریش

تجریش نقطه تلاقی من با درد است 
درد از دست دادن سه تن 
تجریش نقطه آغاز سه زندگی متفاوت با پایانی مشابه برای من

دوشنبه، آذر ۰۷، ۱۳۹۰

سهم من از زندگی چی بود که اونم بهبم ندادی ؟

مگه من چی خواستم هان؟
چی خواستم ازت که انقدر گرون اومد بهت ؟
یه نفرو خواستم که دوستم داشته باشه که بهم محبت کنه بشه همه زندگیم که دوستش داشته باشم 
که بهش دل ببندم که کنارم آرامش داشته باشه که من کنارت آرامش داشته باشم 
که دلم وقتی تو هستی جایی نره که دلت وقتی من هستم جایی نره 
من باورت کردم 
بهت ایمان آوردم 
گفتم این خودشه این همونیه که منتظرش بودم 

رفتی 
رفتی وقتی فکر میکردم همه چی درست شده 
وقتی که خنده هام از ته دل شده بود 
غمگین نبودم 
دوباره بعد از مدت ها یه نفرو باور کرده بودم 

به عشقت رسیدی؟
الان آرومی؟
الان خوشی؟
الان به همه اون چیزایی که میگفتی با من نداری رسیدی؟
اگه جوابت آره است 
باشه بزار اینجوری فکر کنم که حداقل یکی از ما دو تا اوضاعش خوبه روبه راه 

دارم دروغ میگم 
به خودم به اطرافیانم 
نع من خوب نیستم خوب نبودم دیگه خوب نمیشم 

تو آخرین تیر ترکش بودی 
معنی اینو خوب میفهمی 

یکشنبه، آبان ۲۹، ۱۳۹۰

منبع الهام

شدم منبع الهام 
برای عشق های شما به دیگران 
پس سهم من از این عشق ها کجاست ؟

جمعه، آبان ۲۷، ۱۳۹۰

امشب رفت

هی فلانی
رفتن قاعده آدمهاست
فقط خواستم بدانی
اگر مانده بودی
پاییزم زیباتر بود

چهارشنبه، آبان ۲۵، ۱۳۹۰

خوابم نمیبره باید بغلم کنه تا بخوابم

رفت 
من باید سکوت کنم 
باید بزارم با خودش کنار بیاد 
باید بتونم 

توی مترو یه خانمه لبخند میزد

دیروز یه خانمه بود توی مترو 
همش لبخند رو لبش بود 

آخرشم نزاشت براش تعریف کنم خانم رو 

 کار خودشو کرد 
حیف از آخرش 

صبح بخیر

امروز صبح که میخواستم باشی نبودی 
 دلم برات تنگ شده میخواستم بهت بگم  
میدونی یه سوال هایی هست که من جوابشو میدونم   
بهتر از تو جوابشو میدونم اما میپرسم تا تو اون جوابو بهم بگی 
هر جایی زود برگرد 
من دوستت دارم 

پنجشنبه، آبان ۱۹، ۱۳۹۰

سه هفته و آوارگی درون منزلی

وقتی روی یک نفر حساب باز میکنی یه حساب درست درمون بعد اون آدمه میزنه همه چیو خراب میکنه حالت بد میشه داغون میشی 
انگار که خسته باشی بعد تکیه بدی به یه دیوار همه وزنتو بندازی رو دیواره یهو دیوار وا بره و بریزه تو هم باهاش میریزی و آوار ها هم میریزه رو سرت دیگه بلند شدنت خیلی سخت میشه 

یه روز برات همه چیو تعریف میکنم یه روز 

فردا تولد بابامه  

از شنبه آوارگی درون منزلی من آغاز میشه و قراره 3 هفته بمونه من نمیدونم این مامان من چی با خودش فکر میکنه اَه تازه دو هفته بود جام باز شده بود دست و پامو دراز میکردم ها حوصله ندارم ویلون سیلون خودم یه جا وسایلم یه جا تازه با این دیوونه هم توی این سرمای زمستون سر و کله بزنم 
هر روزم خروس خون بیاد بیدارم کنه گند بزنه به اخلاقم 
کی بشه از شر همشون راحت بشم 
سه هفته ؟ آخه سه هفته چیکار میخواد بکنه ؟بره بشینه سر زندگی خودش اعصاب منم بهم نریزه 

سه‌شنبه، آبان ۱۷، ۱۳۹۰

الویه و شاداماد وارشد اولاد ذکور

پسر بزرگ خانواده بودن هم واسه خودش سخته ها
یه عالمه مسئولیت داره
نمیتونه بیاد برف بازی
خو من الان برف بازی میخوام قدم زدن برفی میخوام
اصن بغل میخوام

نشستم رو شوفاژ نصف یه ظرف پر الویه خوردم سردمه
بعد این احمق های بیشعور بی لیاقت خیلی خرن که لب به این الویه نازنین
نزدن اصن اینها حالیشون نیست الویه چیه طعم چیه مزه چیه
فقط مثل بز راس ساعت 11 صبح که ما تازه بیدار شده بودیم دوش بگیریم پاشدن
اومدن عین برج نشستن تو پذیرایی نه حرفی نه سخنی
پسره همون دو کلمه حرفی هم که قبلنا میزد الان از ترس این دختره لال شده
ببین اوضاع چقدر وخیم بود که خش خش هم به زبون اومد که دختره حتی یک
لبخند خشک و خالی هم نزده
ای بابا این پسر هم جاش خیلی خالی بودا اگه بود کلی سر به سر شاداماد میزاشتیم
حیف واقعا حیف این الویه که من درست کردم

اَه چقدر سرده امروز شوفاژ ها چرا گرم نیستن اصن یخ زدم خو

اولین برف زمستونی

اولین برف زمستونی
خوشحالم
حالم خوبه
ای عشق چهره ات پیداست

یکشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۹۰

یه حرفایی

بلاخره این آهنگ رو پیدا کردم 

شنبه، آبان ۰۷، ۱۳۹۰

خواب آغوش

برو بخواب بیخود اینجا نشستی منتظر کی ؟ 
کی اهمیت میده حوصله نداری کلافه ای دلت میخاد با یکی حرف بزنی دلت میخاد یکی بغلت کنه بگه همه چی درسته بگه اشتباه نکردی بگه این بار درست رفتی 
بگه دوستت داره بگه براش عزیزی بگه میخاد تورو 
برو بخواب 
شاید خواب ببینی 
آروم باش گریه نکنی ها همه چی درست میشه تنها نمیمونی آروم باش برو بخواب فردا یه روز بهتره 
یه جایی یه آغوشی هست که تورو جا بده توش مال خود خودت باشه 

خانه تکانی زمستانی رعد و برق

خوب نخوابیدم یه بار از خواب پریدم خیس عرق 
ساعت10 صبح بیدارم کردن قرار بود من بخوابم کارگر بیاد کارشو انجام بده به اتاق من که رسید بیدارم کنن اما نشد همون اول بیدارم کردن
صبحونه خودشون حلیم خوردن سهم منو دادن کارگر خورد من گشنه موندم 
اوت تخت لعنتی رو بلاخره بردن بیرون آخیش جام باز شد حالا میشه زندگی کرد 
همه چیو بهم ریختن 
عادت دارم شمالی جنوبی باشه جام حالا شده شرقی غربی 
همه مدت کار کردم 
ناهار آلبالو پلو هر چند خشک بود و سرد و با مرغ 
خوردم 
عصر دیگه کلافه شده بئودم تموم نمیشد که 
بلاخره رفت 
رفتیم بیرون توی بارون یه عالمه لباس گرم پوشیدم قدم زدیم کفش خریدم شلوار میخواستم نبود 
چکمه دیدم ماه دیگه میخرم الان نه 
دلم کباب ترکی میخواست نامردا نیومدن تنهایی دوست نداشتم 
خوابم میاد خسته ام فردا باید زود بیدار بشم 
جام عوض شده نور از زیر در مزنه تو اتاق رعد و برقه جام زیر پنجره است میلرزه 
خوابم نمیبره تا میام بخوابم یه رعد و برق بلند میزنه از خواب میپرم 
خسته ام خدا بزار بخوابم 

پنجشنبه، آبان ۰۵، ۱۳۹۰

باز باران بی بهانه

داره بارون میاد 
ریز ریز 
جون میده واسه قدم زدن 
دست به دست 
دو نفری


من تنهام 
چتر نیاوردم 
پیاده باید برم خونه 

دیگه زیادم قشنگ نیست الان
مگه اینکه یه نفر منتظرت باشه باهاش برم قدم بزنم  

سه‌شنبه، آبان ۰۳، ۱۳۹۰

من چقده کار دارم من باید خوب باشم

امروز یه راست برم خونه بشینم لباسامو بشورم نرم کننده بزنم پهن کنم تا فردا خشک شن 
اون لبوهای توی یخچالو که هفته پیش خریدم پوست بگیرم بپزم 
کفش کوهمو که دم در جلو آینه است بزارم تو کیسه بزارم زیر تخت 
ملافه هامو عوض کنم روبالشتیمو که همش اشکی لک لک شده بشورم 
لباس خاکیامو که  انداختم کف اتاق جمع کنم بشورم 
کاغذ ریزه هامو جمع کنم بنویسم تو دفترم پاره کنم بریزم دور 
خوراکیامو یه جا جمع کنم 
دلم آلبالو پلو میخواد دلم لازانیا میخواد دلم حتی عدس پلو میخواد خیلی وقته ناهار و شام درست حسابی نخوردم
برم قوطی کرم کوچیکمو پر کنم سر کار انقدر دستام خشک شده مثل پیرزنای 80 ساله 
برم کیفمو بریزم بیرون ببینم اصن توش چی هست این چند روزه همه چیوهمین جوری ریختم توش اصن نمیدونم چی به چیه 

اَه این همکارم داره یه مطلبو بلند بلند میخونه اعصابم خرد شد اَه همه خبر هاش سوخته است مزخرفه احساس میکنه جذابه مال این فیسبوک عقب افتاده است 

من چقده کار دارم  
باید خوب باشم 

کیبورد پر از لک اشکِ

زندگیم شده یه حفره بزرگ تو خالی و سیاه 
آره ببین چه لبخند قشنگی میزنم نگاه کن قهقه میزنم ببین 
من فقط دارم نقشی که تو ازم خواستی رو بازی میکنم 
صبح که بیدار میشم صورتمو میشورم این ماسکو میزنم تا شب بعد میرم خونه صورتمو میشورم در اتقمو میبندم میشم خودم خود خودم دیگه نقشی که بهبم دادی بازی نمیکنم 
میشینم ذل میزنم به لپ تاپ هی تصویر های روزهای قبل میاد تو سرم هی یادم میاد چه گندی زدم به خوشی هام 
دلم برات تنگ میشه خب 
من قبول کردم اما دل دیگه گاهی چیزی رو میخوا که  میدونه دیگه نیست 

رو لپ تاپم پر از لکه های اشکِ
نزاری بری توی این جهنم تنهام بزاری باشه؟ من همون نقشی که خواستی بازی میکنم فقط تو نرو 

دوشنبه، آبان ۰۲، ۱۳۹۰

مترو قیطریه نوشت

میگه با این چیزایی که ازت خوندم اما حالت از منم بهتره که
آره تو چی میدونی هر کلمه ای که میشنوم زنگ صدای اون میپیچه تو سرم که
قیافه اون مخصوصا اون لبخند آخرش اون نگاه کجکیش که وقتی از دستم دلگیر
میشد و اما هیچی هم نمیگفت تمام مدت جلو چشممه
که کافیه به اینها فکر کنم تا مثل ابر بهار گریه کنم
این مترو حقانی این متروی لعنتی این ایستگاه قیطریه شوم
خدا تو الان همه اونهایی که تو دلم گفتم میدونی که نمیتونم بنویسم
آره من در ظاهر خوبم چون کسی رو ندارم جمعم کنه چون خودمو خودم بیا ببین
وقتی چشمامو میخوام ببندم که بخوابم چی میکشم همهچی برام مرور میشه اون
لحظه بیا ببین حالم چطوره
درد تازه میشه
درد هر لحظه از نو شروع میشه
اما تو بگو مستانه حالش خوبه چیزیش نیست که درست میشه همه چی


پ.ن: اینها رو دیشب نوشتم توی مترو قیطریه نشسته بودم و داشتم فکر میکردم
به اینکه من بخاطر کی زدم همه چیو خراب کردم هر چی این گفت اون به دردت
نمیخوره گوش نکردم
آره اون ارزش اینکه من بخاطرش این رو فدا کردم نداشت دیر فهمیدم خیلی دیر

امروز بهترم خوب نیستم اما بهترم
ممنون دوستام که هوامو دارین